وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

حنانه شهشهانی سری ششم

http://up.vbiran.ir/uploads/16537140885343840201_Windows_Live_Gallery.png

عکس های حنانه شهشهانی سری ششم

برای دیدن سایز اصلی عکس بر روی تصاویر کلیک کنید

http://up.vbiran.ir/uploads/9840142216237645057_06228145800759912179.jpg

ادامه عکس ها در ادامه مطلب

رمان اسیر سرنوشت فصل 1

 

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان اسیر سرنوشت

نویسنده : رویا سیناپور

منبع : www.98ia.com

فصل : 1

........................................................................................

باغ سر سبز و قشنگی بود . کنار چشمه ای نشسته بودم . دست هایم را پر از آب کردم و بالا آوردم تا آب بنوشم . نگاهم متوجه سیب سرخی شد که در آب می چرخید و سیب را گرفتم . هنوز قطرات آب روی سیب بود . سیب را جلوی دهانم بردم یکدفعه متوجه شدم که تمام سیب را کرم خورده . جیغ کشیدم و سیب را پرت کردم .

 

رمان اسیر سرنوشت فصل 2

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان اسیر سرنوشت

نویسنده : رویا سیناپور

فصل : 2

........................................................................................

 

آه خدایا هما بنز سفید رنگ و همان راننده ای که همیشه در جستجوی آقای رستمی بود.

راننده در حالی که داشت به من و آن جوان نگاه می کرد درماشینش را به سرعت باز کرد و بدون اینکه به ماشین های در حال رفت و آمد توجه داشته باشد به طرف ما آمد. او به محض اینکه به مارسید، سیلی محکمی به صورت آن جوان زد . من ترسیده بودم. فقط مات و مبهوت نگاه می کردم.

رمان اسیر سرنوشت فصل 3

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان اسیر سرنوشت

نویسنده : رویا سیناپور

فصل : 3

........................................................................................

به هر طریقی بود خانم برزگر را راضی کردیم به منزلش برود . منیره و محسن همراه خانم برزگر رفتند . کنار سارا نشستم و سعی کردم او را ساکت کنم ، علی با کمی فاصله روی نیمکت دیگری نشسته بود . اولین بار بود که در چشمهای علی اشک می دیدم . از حالت نشستن او که دستش را بر پیشانی زده بود فهمیدم که خیلی ناراحت است

رمان اسیر سرنوشت فصل 4

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان اسیر سرنوشت

نویسنده : رویا سیناپور

فصل : 4

........................................................................................

 

صبح وقتی بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه مقداری در کارهای خانه به مادرم کمک کردم . نزدیک ظهر مادر برای خرید از منزل بیرون رفت و فرصت را مناسب دیدم . گوشی تلفن را برداشتم و شماره مغازه پدر علی را گرفتم .

 

پدر علی گوشی را برداشت سلام کردم و گفتم :