
رمان اسیر سرنوشت
نویسنده : رویا سیناپور
فصل : 5
........................................................................................
در مشهد یکراست به خانه ای رفتیم که پدر اجاره کرده بود . وقتی پدر در را باز کرد تعجب کردم . او حتی یخچال ، تلویزیون و دیگر وسایل را تهیه کرده بود . من با چه زبانی می توانستم از او تشکر کنم ؟
پدر مدتی پیش من ماند و بعد از اینکه متوجه شد همه چیز برایم عادی شده با کلی توصیه از من خداحافظی کرد و به تهران برگشت .

رمان اسیر سرنوشت
نویسنده : رویا سیناپور
فصل : 6 (آخر)
........................................................................................
البته آقای رستمی صبح سفارش کرده که از امروز شما برای بردن مهتاب به مهد می آیید ولی با اجازه من اول باید کارت شناسایی شما را با خانم لیلا راستین مطابقت کنم .
پس از این که دفترچه بیمه ام را به خانم مدیر نشان دادم او از مربی مهد خواست که مهتاب را به دفتر بیاورد.

رمان الناز
نویسنده : س- رخشی
منبع : www.98ia.com
فصل : 1
........................................................................................
ماجرا از یک زمستون سرد و برفی شروع شد....
اون روز صبح زود با اینکه خیلی خوابم میومد با هزار بدبختی خودم رو از رختخواب جدا کردم و باز طبق معمول ، روزم رو با هزار فحش و دری وری به سرنوشت و روزگار و زندگی و مدیر و درس و دبیرستان و کنکور و دانشگاه شروع کردم.

رمان الناز
نویسنده : س- رخشی
فصل : 2 (آخر)
........................................................................................
وقتی رسیدم اونجا بعد از دیدن برنامه هام گفت : ما الان یک پروژه تو دستمون داریم. این پروژه رو همراه ما بطور موقت کار کنین اگه تونستیم با همکاری هم تمومش کنیم جزو پرسنل اصلی اینجا میشین و اگر کار، تر و تمیز از آب در نیومد شرمنده میشیم.

رمان اشک های خفته
نویسنده : زهره افراخته
منبع : www.98ia.com
فصل : 1
........................................................................................
آن قدر زجر و عذاب کشیده بود که وقتی چشمان چمنی رنگش به اتاق کوچک و پنجره رو به کوچه افتاد، خود به خود نفسی آسوده کشید و از سر شوق خنده ای کرد. به سمت پنجره رفت و آن را گشود. هوای آزاد و تمیز به درون اتاق نفوذ کرد. اولین فکری که در سرش خطور کرد تمیز کردن و نظافت اتاق بود. عزیز خانم به طرف او رفت و گفت: «به نظر می رسد که از این جا خوشت آمده است.»