وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

تاتااستیل ۲۰۱۵: دور هشتم، خانه دوست کجاست؟


مگنوس کارلسن کبیر یا همون اژدهای ملوس خودم، توانست به کوری چشم همه ابلهان تاریخ شطرنج جهان و پس از شکست قاطعانه جوباوای دلقک و احمق، به تنهایی و با شش امتیاز بر صد جدول تاتااستیل ۲۰۱۵ تکیه زند و نمی‌دانم چرا چشمانم دارد خیلی ریز می‌بیند بقیه موجودات مقیم جدول تاتااستیل را؟
ببخشیت جوات‌های مقیم بلومبرگ و آچمز و رضاجون‌های باادب، میشه توضیح بفرمایین که مراسم اهدای جام قهرمانی شطرنج سال ۲۰۱۵ به فابیوکاروآنا در چه زمان و مکانی برگزار می‌شود؟
و آیا امکان دارد که لطف کنید و بنده را عفو بفرمایید و با همه عیوب ناشی از گاگول‌بودن و متوهم‌بودن و هیچ‌گهی‌نبودن و هیچ‌عنوانی‌نداشتن و پاره‌نمودن‌ادعاهایم و وبلاگ‌چیزی‌ام و چیز‌مغزبودنم و غیره و غیره و غیره که مادر گرامی‌تان بار بنده کرد، یک بلیط اورلوک و بلوندر برای ابرجشن تاجگذاری فابیوکاروآنا در سال ۲۰۱۵، در ردیف جلوی جلوی جلو برایم ارسال نمایید؟ جان مادرتون چون چشمانم این فابیو را خیلی ریز می‌بیند می‌خواهم حتما در صف اول باشم تا بتونم حداقل زیر میکروسکوپ، ایشون رو زیارت کنم
چی فرمودین؟ اوکی گوشهایم اورلوک شد و چشمانم بلوندر زد، بله الان متوجه شدم چی فرمودین؛ پرسیدین که بلیط ردیف اول اول اول را به کدام نشانی برایم ارسال کنید؟
آها بله، ابرتنکس؛ لطف کنید وقتی به دکان آرایشگری اون دارکوب می‌روید تا سروصورتی صفا دهید و دماغ‌مماق بلند‌شده خودتان را کوتاه نمایید و یه خرده به شکل آدم درآید، آنگاه از کوچه آرایشگاه دارکوب که بیرون اومدید، همچین راسته روده‌راست شکم‌تون رو بگیرید و بیایید جلو و جلو و جلو تا برسید به پشت هیچستان و سپس پای فواره اساطیر زمان ازون کودکی که رفته نور بچینه، بپرسید خانه دوست کجاست؟

ابرتنکس و منتظر یاری سبزتان هستیم، ستاد بیماری‌های خاص!
رضا هنوزم نمی‌خواهی این آگهی مسخره رو عوض کنی؟ بعدشم رضا خجالت نمی‌کشی با این همه توی چاه ویل افتادن و گند زدن اساسی به اخبار و تفاسیر دنیای شطرنج ایران و جهان، باز هم خودت رو محق می‌دونی که عنوان برترین سایت شطرنج را صاحب شوی؟ نه یعنی واقعا اون یه ایپسیلون وجدان درونت به تو نهیب نمی‌زنه که دست ازین همه لودگی برداری و بیش ازین وابستگی خودت رو به نهادهای امنیتی و حکومتی و رانتهای نون و آبدار، آشکار نسازی؟
ببین رضاجون امشب وقتی رفتی خیمه بسیج محله، حتما از حاج‌آقا‌تقبل‌الله‌تون بپرس که آیا بهتر نیست برای ردگم‌کردن، ایشون اجازه دهند که جایزه بهترین شطرنجی‌نویس به من که ادعاهایم همه چیز را پاره می‌کنه و هیچ گهی هم نشدم و وبلاگم هم چیزی است و غیره و غیره و غیره، بدهند تا حداقل بی‌بی‌سی شک نکند و فردا که انقلاب شد و حکومت آخوندی هم کلاغ‌پر شد، بعدش تو بتونی حداقل به شفاعت من اتکا کنی و بنده ریش سپیدم را گرو بگذارم و حکم اعدام از مخرجت را بدل به حبس ابد نمایم؟
آخه رضاجون من این چیزا رو تو بهمن ۵۷ دیدم و میدونم دارم چی میگم و خودت می‌دونی که وقتی یک نفر بتونه نتایج بازی مگنوس را درست پیش‌بینی کنه خب حداقل چیزی که می‌توان استنباط کرد این است که ضریب‌هوشی‌اش از تو بیشتر است و می‌داند رسم و رسوم دنیا چگونه است و جواب هر بشکنی که امروز توی خیمه بسیج محله بزنی را فردا با چه چیزی پرداخت می‌کنی

خیرنبینی احمد که بجز دزدی مطالب از وبلاگم و بخصوص اون چخوف‌چخوف‌کردنت، سپس با پروبال‌دادن به این ایوانف دیوانه، روزگارم را خراب کردی و هنوز از دیشب تا حالا نتوانستم بخوابم و تمام بدنم از خستگی درد می‌کند و تیر می‌کشد
احمد امیدوارم قبل از اینکه با بیماری خودت بمیری، بیماری و مردن سایر عزیزانت رو به چشم ببینی و خون گریه کنی؛ مستحقش هستی، زیرا با یاسها با داس سخن گفتی و حرمت هیچ چیز را نگاه نداشتی
خیر نبینی الهی
احمد و رضا و فیرزه و حاج‌سعید و همه کسانی که خنجر از پشت می‌زنید و رفیق نیمه‌راه هستید و در روز سختی رهایم کردید و می‌کنید، همیشه این بیت مولانا را زیرلب زمزمه کنید، حداقل از بازگویی ابیات فاخر مادر گرامی‌تان که بهتر است!

دردمندان بلا، زهر هلاهل دارند     قصد این قوم خطا باشد، هان تا نکنید

 

پازل جدید ترکیب مس

از هوا به روی زمین آمدیم

همه کرمانی ها به بازه زمانی نقل و انتقالات لیگ دسته اول در بین فصل، به عنوان یک مقطع سرنوشت ساز برای تیم فوتبال مس نگاه می کردند و همه برروی تقویت تیم در این مقطع زمانی به شدت تاکید داشتند تا تیم فوتبال مس در دور برگشت بازی ها، توانایی تغییر نتایج خود را داشته باشد.

مطابق انتظارها تغییر و تحولات گسترده هم در تیم فوتبال مس صورت گرفت و خروج 5 بازیکن و آمدن 6 یار جدید به تیم فوتبال مس نشان از آن داشت که این تیم برای تغییر چهره خود در نیم فصل دوم و به تبع آن کسب نتایج جدید برنامه جدی دارد. تغییراتی که البته هیچ جا بهتر از زمین مسابقه نشان نمی دهد که آیا کارایی لازم برای تیم فوتبال مس را داشته اند و یا خیر و همه در کرمان امیدوارند که این خریدهای جدید، کلید تغییر نتایج و بازی مس در نیم فصل دوم باشند چراکه در غیر این صورت مصیبت برای تیم فوتبال مس دیگر راه جبرانی باقی نمی گذارد.

هرچند خیلی ها منتظر ورود یک دروازه بان جدید برای تیم فوتبال مس بودند اما ظاهرا کادر فنی این تیم همچنان به دو دروازه بان مس یعنی سنگچولی و صدقی اعتماد کامل دارند که تا امروز در این پست اقدامی انجام نداده اند. هرچند برای مس یک جای خالی باقی مانده است که شاید آن را به سهمیه ورود دروازه بان اختصاص دهند.

اما در خط دفاع مس با تغییرات جدی روبرو بوده است. در این قسمت از زمین تیم مس مصطفی اکرامی را به تیم گسترش فولاد داد تا به جای او یک مدافع چپ از همین تیم وارد کند. بهنام داداش وند بازیکنی است که تقریبا با اکرامی معاوضه شد تا در دفاع چپ مس در نیم فصل دوم روزگار جدیدی آغاز کند. اکرامی ظاهرا نتوانسته بود در این ناحیه نظر مثبت کادر فنی مس را جلب کند و این از سنگینی وظیفه بر دوش داداش وند خبر می دهد که در سیستم مس نقش مهمی را ایفا می کند و باید هم در فاز تهاجمی و هم در کارهای دفاعی سمت چپ مس را تقویت کند. البته داداش وند یکی از بازیکنان خوب گسترش در نیم فصل اول بود که نزدیک به 900 دقیقه هم در لیگ برتر این فصل بازی کرده بود. باید دید داداش وند می تواند کارهای ناتمام اکرامی را در این قسمت تمام کند؟!

دیگر تغییر عمده مس در خط دفاع جذب محمد مختاری بود که او نیز از گسترش فولاد به مس آمد. او در ابتدای لیگ برتر این فصل مصدوم شد اما در بازی های پایانی گسترش به شرایط بازی رسید و نزدیک به 400 دقیقه برای این تیم بازی کرد. اختلافات او با سرمربی گسترش سبب شد که توافق او با باشگاه مس سرعت بیشتری بگیرد و در روزهایی که دفاع آخر خیلی کم در فوتبال ایران جابه جا می شد، یکی از بازیکنان آزاد شده در این قسمت به مس بیاید. مختاری سال ها با نظیف کار در داماش هم بازی بودند و با رفع مصدومیت نظیف کار شاید این دو با هماهنگی قبلی که با یکدیگر داشتند بتوانند دفاع میانی مس را با زوج خود محکم کنند.

با کنار گذاشته شدن امجد شکوه مقام از لیست مس، طبیعی بود که یک بازیکن جنگنده در خط میانی به مس اضافه شود که این اتفاق با جذب علی حقدوست از تیم ایرانجوان بوشهر اتفاق افتاد. تیم ایرانجوان به نوعی پدیده نیم فصل اول لیگ یک در گروه اول بود که در بازی برابر مس کرمان نیز یقه این تیم را به شدت گرفته بود. یکی از بازیکنانی که در این بازی عالی نمایش داد همین علی حقدوست در میانه زمین بود که به دلیل بی پولی تیم ایرانجوان از جمع آن ها جدا شد و با مس به توافق رسید. حقدوست اگر همان بازیکن ایرانجوان در مس باشد خیلی زود نظرها را در میانه زمین به خود حلب می کند.

اما با جدایی فردین عابدینی، بهمن طهماسبی و فرزاد حاتمی از مس، مشخص بود که میثاقیان از وضعیت خط تهاجمی بی حال خود در نیم فصل اول اصلا رضایت ندارد و باید شاهد بیشترین تغییرات در این قسمت از زمین باشیم. به جای عابدینی که قرار بود مغز متفکر مس باشد اما کمترین کارایی را برای این تیم داشت، مصطفی نوروزی از استقلال اهواز جذب شد. نوروزی نیز در بازی استقلال اهواز برابر مس یکی از چهره های درخشان زمین بود و اتفاقا هر دو گل این تیم را برابر مس پایه گزاری کرد. نوروزی نیز بعد از اختلافاتی که با باشگاه اهوازی پیدا کرد خیلی زود با کرمانی ها به توافق رسید. تیم فوتبال مس سال هاست که از نبود یک بازیکن خلاق در پشت مهاجمان خود رنج می برد و چند فصلی هست که بازیکنی در مس نبود که برروی زمین گره حملات مس را باز کند. خیلی ها چشم امید دارند که نوروزی همان کلید گمشده مسی ها باشد. در خط حمله نیز به جای دو مهاجم بلند قامت مس یعنی حاتمی و طهماسبی دو بازیکن فانتزی و تکنیکی به مس آمدند تا مشخص شود در نیم فصل دوم فاز تهاجمی مس از هوا به روی زمین تغییر پیدا کرده است. علی یونسی بازیکن تکنیکی تیم پاس همدان و روح الله باقری مهاجم تیم پدیده باید برای مس در نیم فصل دوم تا می توانند گلزنی کنند تا مس با سه امتیازهای زیاد جایگاهش در پایان فصل آنی نباشد که امروز می بینیم.

بهرشکل خریدهای مس به نظر منطقی می آیند اما نظر نهایی در رابطه با آن ها را باید بعد از شروع بازی های لیگ یک در دور برگشت داد. زمانی که البته اکبر میثاقیان بازیکنان جدید را با یکدیگر هماهنگ کرده باشد و ترکیب آرمانی تیم را پیدا کند. امیدواریم که همه این بازیکنان جذب شده مس دیگر میثاقیان را بابت ورودشان به کرمان شرمنده هواداران مس نکنند...

امیدوارم خسته نشین

*پنج شنبه ظهر بود که خبر خوبی دریافت کردم . خبر بسیار برای من با ارزش بود و چون میدونم از ارزشش کم میشه ( بدلیل اینکه شاید با شنیدنش برای شما اونقد مهم نباشه)ترجیح میدم فعلا نگم .

 

روز جمعه هم ما عقد کنون دعوت بودیم . خیلی وقت بود لباس نخریده بودم . یکم برای ولخرجی دلم تنگ شده بود . عقد دختر خالَم بود . برای همین یه لباس گرفتم که هم مجلسیه و هم میشه بعنوان مانتو یکیشو پوشید

 

این همون که میشه بعنوان مانتو پوشیدش . خریدمش 38000 تومن

البته شب عقد دادم فرشته پوشید با اصرار چون خودم اینو بیشتر دوس داشتم

 

اینم اونی که خودم پوشیدم

 

یه بدلیجات هم حراجی زده بود سرویس زرد رو خریدم 2000

و جفت گوشواره 1000

 

صبح جمعه بیدار شدیم اینقد کشش دادیم که شد ساعت 11

رفتیم برازجون ، توی راه صدای ضبط تا بینهایت بلند بود و کل میکشیدن خواهرام و جیغ

منم که آقای راننده و میگرنم اوت کرد و تا رسیدم نوافن خوردم و دراز کشیدم

یکم حالم خوب شد مهمونا رسیدن

سفره پهن کردیم و ناهار کشیدیم ( آبگوشت و برنج)

چون من دست به سیاه و سفید نزدم شستن ظرفا که البته دوست هم دارم رو بر عهده گرفتم

اما شما فقط باید کوه ظرف رو میدیدید تا ظرف شستن به معنای واقعی رو متوجه میشدید

هر چی میشستیم تموم نمیشد ( فرشته و یه حاج خانوم کف مالی و منم آبکشی)

دختر خاله بزرگه اومد بش گفتم مامانت از فرصت استفاده کرده

ظرفای سه روز پیش و گذاشته ما بیایم بشوریم

اینقد پای ظرف شستن تو حیاط مسخره بازی در آوردیم

که

پسرخاله "م" اومد نگاه ظرفا کرد و گفت آره این قابلمه ماکارونیه مال هفته پیش بوده ما ماکارونی خوردیم

برادر داماد خاله ام هم که تازه عقد کرده با نگاه حسرت آمیزی به من زل زده بود و از تو حیاط تکون نمیخورد

کور میشدی نمیرفتی این زن و بگیری مشکل خودته حالا بشین نگاه کن و حسرت بخور

( قضیه داره نگم بهتره )

بعد رفتیم سراغ آرایش ، همیشه به همه میگم اول بزارین خودمو آرایش کنم بعد میرسم به بقیه

اما تا شروع کردم این اومد برام خط چشم بکش ، اون اومد برام خط چشم بکش

حدود 20 دقه از وقتم گذشت به آرایش این و اون

ساعتم داشت 16 میشد

لنز گذاشته بودم و از اونجایی که آب چشمام خیلی غلیظه چشمم وقتی بهم میخورد به زور باز میشد

یه خط سفید داخل چشمم کشیدم دیگه چشم ما باز نشد به زور زدیم خط سفید رو پاک کردیم تا یکم ببینیم

موها رو اتو زدیم قشنگ سیخ سیخ شدن و دم اسبی بستم رفته بودن تو هوا خیلی ناز بود

آرایش تموم شد و لباس پوشیدیم و سوار ماشین شدیم

من پشت سر دامادمون میرفتم . تا رسیدیم محضر فقط دست میزدیم و کلللللللل

خیلی منتظر موندیم تا عروس خانوم اومدن و عقد شدن و باز رفتیم خونه

که من حواسم نبود چراغ قرمز رو رد کردم . خیلی جالب بود من چون همیشه از اون خیابون میومدم تابحال چراغ قرمز نداشت اما جدیدا براش گذاشته بودن وقتی رد شدم دیدم همه ماشینا پشت سرم وایسادن فک کردم تصادفه . بعدش دوهزاریم افتاد

رسیدیم خونه . سی دی ماشینمو در اوردم بردم تو خونه

چون خالَم اینا خانواده بسیار مذهبی هستن میدونستم از این ترانه ها ندارن

تا پسرخالَم سی دی رو گذاشت باباش گفت خاموش کنین

که پسرخاله در کمال تعجب و ناباوری به پدرش اجازه خاموش کردن نداد

ما هم شروع کردیم به کللللللللللل زدن تا مرز خفه شدن

خانواده داماد مثل ما اهل تیپ و اینا ، اما چون عقد قرار بر ساده برگزار شدن بوده به خودشون نرسیده بودن

وقتی ما رو دیدن که لباس پوشیدیم و آرایش

همش میگفتن ، چرا به ما نگفتین جشنه . ما نمیدونستیم جشنه . وگرنه تدارک میدیدیم

میخواستم بگم ما اگه جشن هم نباشه . خودمون جشنش میکنیم

خیلی خوش گذشت البته بجز دهان به دهانیا دختر دائی( عروس خاله، قضیه نوروز که یادتونه؟؟؟)

البته من اصلا حتی سلام هم بهش نکردم

ولی خواهرام خیلی باهاش کل کل کردن ، که بهشون گفتم اینا زبونشون درازه محلشون نزارین

ولی خوشم اومد دخترخالَم بهش گفت ، اگه ما غربتی هستیم عروسمون هم مثه خودمون غربتیه

آی حال کردم با کلام دخترخاله جوونی

شبم ساعت 20 برگشتیم سمت بوشهر ، دختر خاله جوونی هم با شوش پشتمون میومدن

که من چون چند تا سبقت گرفتم ، دخترخاله هم بسیار رو من حساس و البته ترسو

تا رسیدم خونه بهم پیام داد و تذکر که حق نداری دفعه بعد شب رانندگی کنی

منم گفتم : چشمممممم

خلاصه شب خوبی بود و به یاد موندنی

انشااله روزی همه دوستام


و اما امروز (یک شنبه)

صبح بابام من و بیدار کرد که ببرمش خاییز ، ما رو کشته با خاییز ، حالم از اون روستا بهم میخوره بخاطر اقوامای چشم شور و حسود. ولی دلم واسه بابام سوخت گفتم باشه

ولی چون بابام باهاش سفر بری حوصلت سر میره به مامانم گفتم باهامون بیاد

باروبندیل رو بستیم و حرکت کردیم

بابام میخواد اونجا خونه بسازه واسه تفریح ، اما با اتفاقی که امروز افتاد اگه  گلستان هم بشه من دیگه نمیرم

صدقه دادیم و بنزین زدیم و رفتیم اهرم و بعد خاییز

همه چیز با خودمون برده بودیم که نخوایم بریم خونه کسی

گشت و گذار کردیم و من که تو سفر دلم نمیره چی بخورم ، هیچ نخوردم

بارون اومد ، خواستیم برگردیم که بارون بند اومد

باز گشت و گذار رو ادامه دادیم که ابر غلیظی آسمون و گرفت و جاده هم چون خطرناک بود

خواستیم برگردیم داشتیم جمع و جور میکردیم

که سروکله عمه پیداش شد ، وقتی فهمید با ماشین اومدیم

اومد نگاه ماشین کرد و گفت : آره خوبه آدم وسیله داشته باشه . کار خوبی کردی و

خلاصه چشای از حدقه دراومدش ما رو داغ کرد

و اِن یکاد خوندیم و اومدیم سر قدمگاه حضرت ابوالفضل(علیه السلام) باز صدقه دادیم

حرکت کردیم .بارون هم میومد . بوشهر رسیدیم

گفتم : آخیش الان برسم خونه فقط میخوابم ، که حسابی خوابم میاد ( یه انشااله نگفتم)

دقیقا سر پمپ بنزین که وارد خیابون شهید ماهینی شدم داشتم راه خودم میرفتم

که یه ماشین با سرعت زیاد ماشین ما رو چلوند و رفت

منم تا خواستم شماره پلاکش یادداشت کنم فرار کرد

با سرعت 100 دنبالش کردم ، دستم هم همینجور رو بوق

بابام دستم گرفته بود میگفت ول کن خودم پولش میدمت

مامانم میگفت الان میکشیمون

گفتم : تا نگرفتمش دست بردار نیستم

هی میگفتم شما فقط با چشماتون بپایین کجا میره ، سرِ میدون رفاه که خیابون 4 طرفه میشه گمش کردم

تقصیر یه ماشین بود که هر چه بوق زدم نرفت کنار

از بس هم مامان و بابام بجای پاییدنش داشتن به من امر و نهی میکردن

بابام و پیاده کردم گفتم میخوام برم شکایتش کنم ، هر چی بابام گفت : ول کن. گفتم نعععععععععع

تو راه میگفتم : یا حضرت محمد یا حضرت محمد ( اللهم صل علی محمد و آل محمد)

رفتم کلانتری گفتن تا شماره پلاک نداشته باشی نمیشه

سر بریدگی خواستم دور بزنم ، یه ماشین با همون مشخصات و خیلی مشکوک داشت میومد

من وایسادم بیاد شمارشو یادداشت کنم، که احساس کردم میخواد یه جور فرار کنه

راه یک طرفه بود و فقط باید از ما میگذشت ، پیچید سمت اسکله ، چون من نزدیکش بودم داشتم سمتش میدویدم که دوباره پیچید یعنی دستپاچه شد که بره تو دریا ، راهی نداشت لب ساحل نگه داشت

به هر کی میگفتم آقا این منو زده و فرار کرده بیاین باهام ( آخه ماشینو توی یه جای خلوت لب ساحل پارک کرده بود و داخلش نشسته بود منم ترسیدم، گوشی هم نداشتم و مامانم هم تو ماشین بود)نمیومدن

تا بالاخره از یه پسری گوشی گرفتم و هر چی به گوشی خودم زنگ میزدم مامانم جواب نمیداد ( آخه فقط شماره خودم حفظ بودم)

بعد زنگ زدم 110 توضیح هم دادم ، اما گفتن شماره پلاکش بردار و بیار

منم شمارش برداشتم باز رفتم کلانتری ، پلیس باهام اومد که یهو دیدم ماشینه کنارم رد شد

خواستیم دنبالش کنیم با جناب پلیس

که پلیس گفت : آرامش خودتو حفظ کن . خدارو شکر بخیر گذشته . آروم برو تا دوباره اتفاقی نیفته

اونم فرار کرد . ولی شمارشو به یه آشنا دادم برام پیگیری کنه . ازش خسارت نمیخوام ، فقط میخوام گوش مالیش بده

بابام وقتی از مسجد اومد گفت : میگن یه پژو 405 دلفینی ، قرص اکس خورده بوده شلوارشو در آورده بوده و داشته تو دواس ( نام محله ای) میگشته که مردم دنبالش دویدن اونم تو ماشینش نشسته فرار کرده( شاید خودش بوده)

 

و اما شما رو دعوت میکنم به دیدن عکس هایی که تا الان زحمت کم حجم کردن و رتوششون رو کشیدم

با حوصله نگاه کنید تا کمی خوشحال شم

 

هنگامه بیل رو شونش گذاشته و از باغ برمیگرده

اونم آب چشمه ایه که هنگامه ( دختر چوپون) ازش آب آورد برای منزل ( آهای دختر چوپون)

اون گیاهی هم که توی دستمه اینقد معطره که الان جلومه و دارم بوش میکنم

 

خیلی جالب بود خونه هاشون هم پلاک داشت و هم کد پستی

 

اون گیاهی که برگش تقریبا شبیه کاهو هست اسمش کاسنی شیرین که تقریبا مزه کاهو هم میده

 

 

 

دو درخت کنار که در آغوش هم قرار گرفتند . اون بعبعی هم عاشقش شدم

 

سقف خانه های قدیمی که با تنه و برگهای سوزنی درخت نخل ساخته میشده

 

 

شکوفه های بسیار زیبای بادام کوهی

 

 

شبیه خانه آخر

 

خانه پدریِ پدرم

 

 

کِرم

 

انار با اینکه کوچولو بود ولی دونه هاش شیرین

لیمو

اونم یه میوه بود که کوچیکی هام میخوردم ، الانم خوردم خیلی بدمزه بود

 

 

این پیرمرده اسمش مرتضی ج.ب بود . باهاش کلی حرف زدم

 

 

اقوام و خاندان های دشتی (آل امیر دیوان و آل وراوی4)

● اقوام و خاندان موجود در دشتی[ قسمت4 ]

✖آل امیر دیوان: شاه فرج الله مشهور به امیر دیوان از نوادگان امام زین العابدین (ع) و جد اعلای سادات دشتی است.اجداد وی در زمان خلافت مامون عباسی و به دعوت امام رضا (ع) از مدینه به شوش آمده بودند مقبره وی در تنگه ای از کوه درنگ در نزدیکی روستای جاشک قرار دارد. در جنوب شهر جاشک جاد ه ای فرعی و صعب العبور از جاده اصلی بوشهر- کنگان منشعب شده پس از طی حدود شش کیلومتر به آن امامزاده می رسد.در گذشته جاده آن آسفالت گردیده است.

√ سید بهمنیار فرزند علی اکبر حسنی بردخونی متخلص به مفتون.شاعر بلند آوازه دشتی است.وی در بردخون در گذشت و جنازه اش به عتبات عالیات منتقل شد.مفتون شاعری دوبیتی سرا که بیشتر شهرت و آوازه او مرهون همان دوبیتی است.اما در غزل و قصیده و مثنوی و دیگر قالب های شعری نیز طبع آزمایی کرده است.

√ حاج سید علینقی دشتی فرزند حاج سید محمد فرزند سید علی اکبر در سال 1345 ه.ق در روستای میانخره در خانواده ای روحانی و اهل تقوی متولد شد.و از فضلا و شعرای مشهور دشتی است که صفات عالی و مهمانوازی و کمک به نیازمندان برخوردار بود.ایشان در لغت و صرف و نحو تسلط کامل داشته و ادبیات عرب و قواعد و شواهد آن به طور جامع و کامل میدانست.

√ سید مصطفی بهزادی فرزند سید محمد طاهر از سادات ادب دوست و فرهنگ پرور دشتی بود که در روستای منقل از توابع دشتی می زیسته و با تمام بزر گان از جمله کبگانی مجالست داشت . جد ایشان سید حسین صاحب کرامات و آرامگاه ایشان در روستای منقل زیارتگاه عموم است . خانه ایشان محیطی پر از صفا وصمیمیت برای تمام بزرگان دین و ادب بود . …ایشان به حدی در علم و ادب دوستی شهره بودند که با توجه به نفوذ معنوی خویش اولین مدرسه غیر دولتی را در خورموج تأسیس کردند و این مدرسه به نام مصطفی بود که بعدها به ادب تغییر نام یافت و به خاطر خدمات ایشان و با توجه به تخلص نام برده هم اکنون مدرسه ای به نام مصطفوی در خورموج دایر است .

✖ آل ورآوی: در مورد وراوی آمده است که آنان از اشکنان" که شهریست در نزدیکی لار به سوی شهرستان مهر رفته و روستایی را بوجود آورده به نام وراوی و بعد تعدادی از آنان کوچ کرده و به سوی شهرستان دشتی  آمدند و در دشتی سکنا گزیدند.در مورد وجه تسمیه ورآوی آمده است که یعنی کوچ کرده از اشکنان" و بعضی از وراوی های که در شهرستان مهر در وراوی ساکن هستند گفته اند که خان اشکنان آنان را به زور از اشکنان بیرون کرده  و الان در پی پس گیری زمینهای خود هستند. ✍ مآخذ: برگرفته از کتاب تاریخ دشتی™

http://gezderaz100.blogfa.com

اسرائیل بفهم(تقدیم به شهدای مغنیه)

امروز برای چندمین دفعه اسرائیل به سوریه تجاوز هوایی کرد و باعث شهادت چند تا از بچه های حزب الله شد. سوای این که حملات دقیق و به موقع اسرائیل نشان از وجود تعداد زیادی جاسوس در سیستم اطلاعاتی سوریه داره یک نکته مهم تره. این که اسراییل هنوز نمی فهمه که باید با یک فکر بجنگه نه با چند سرباز. کشتن پسر شهید مغنیه که علی الظاهر چهارمین شهید خانواده مغنیه هست دردی رو دوا نمی کنه. هر کدوم را که کشتی کسی دیگه ای جاش اومد. اسراییل بفهم که با جنگ سخت هیچ کاری نمی تونی بکنی. هر چند با جنگ نرم هم...