
رمان بانوی جنگل
نویسنده : فهیمه رحیمی
فصل : 17
........................................................................................
بله حرفتان را باور میکنم چون شما عادت دارید فرار کنید آنهم در روز روشن و بدون خبر.
اما من فرار نکردم و بدون خبر هم نرفتم عمه ام اطلاع داشت.فرهاد سر تکان داد و گفت:بله همه میدانستند جز آن کسی که باید بداند

رمان بانوی جنگل
نویسنده : فهیمه رحیمی
فصل : 18 (آخر)
........................................................................................
تا برپایی نمایشگاه دو فامیل فقط از طریق تلفن با یکدیگر تماس داشتند و هدیه هم سرگرم آماده نمودن تابلوخا برای نمایگشاه بود .شبی که فردای آنروز نمایشگاه افتتاح میشد .هدیه دچار هیجان و اضطراب بود.برپایی اولین نمایشگاه در عین حال که شادی آفرین بود
بعضى از تصورات و سنتهاى غلط در مورد ازدواج وجود دارد که اینها دستوپاگیر است، مانع از رواج ازدواج جوانها است؛ این سنتها را باید عملاً نقض کرد.
زن هنوز کاملا وارد اتوبوس نشده بود که راننده ناغافل در رو بست و چادر زن لای در گیر کرد. داشت بازحمت چادر رو بیرون میکشید که یه زن نسبتا بدحجاب طوری که همه بشنوند گفت: آخه این دیگه چه جور لباس پوشیدنه؟ خودآزاری دارن بعضی ها !
به گزارش جوونی وبلاگ افسر ایرانی نوشت،