وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

رمان مهربانی چشمانت فصل 3

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان مهربانی چشمانت

نویسنده : leila-r

فصل : 3

.......................................................................................

هفتم مهر ماه بود و چند روزی از حضور النا در خانه مهران می گذشت.مهران صبح زود و برای رسیدگی به کارهایش از خانه خارج میشد و ظهر برای صرف ناهار به خانه برمی گشت و بعر از ظهر 2 ساعتی استراحت می کرد و پس از ان باز هم از خانه خارج می شد و شب ساعت 9 به خانه برمی گشت این در حالی بود که النا هم در فاصله لی که مهران نبود

رمان مهربانی چشمانت فصل 4

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان مهربانی چشمانت

نویسنده : leila-r

فصل : 4

.......................................................................................

بالاخره روز موعود فرارسیده بود والنا ومهران منتظر در فرودگاه ایستاده بودند.طی نقشه ای که مهوش خانم کشیده بود مهرانا با مهران تماس گرفته و به او گفته بود اوضاع مادرش چندان خوب نیست و انها تصمیم دارند برای بهتر شدن روحیه اش ایام عید را به ایران بیایند.واز مهران خواسته بود کاری نکند که موجب ناراحتی مادرش شود.

رمان مهربانی چشمانت فصل 5

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان مهربانی چشمانت

نویسنده : leila-r

فصل : 5

.......................................................................................

همه در ماشین های خود نشسته بودند.خانواده الهه خانم همه در یک ماشین...مهران و یاشار ومهرانا و النا..بنا به خواست مهران در یک ماشین و مهوش خانم و شوهرش نیز در ماشینی دیگر...هنوز النا از مهران دلگیر بود و مهران این موضوع را می دانست.یک ساعتی از حرکتشان به سمت شمال می گذشت و تنها کسی که صحبت نمی کرد النا بود.

رمان مهربانی چشمانت فصل 6

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان مهربانی چشمانت

نویسنده : leila-r

فصل : 6

.......................................................................................

چند ساعتی بود که مهران خوابیده بود .در این مدت یاشار با النا تماس گرفته بود و از النا خواسته بود تا به مهران بگوید شب اوبه جای مهران در بیمارستان خواهد ماند بنابر این النا مهران رابیدار نکرده بود تا بیشتر استراحت کند.
در حال مرتب کردن اشپزخانه بعد از درست کردن شام بود که صدای مهران را شنید

رمان مهربانی چشمانت فصل 7 (آخر)

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان مهربانی چشمانت

نویسنده : leila-r

فصل : 7 (آخر)

.......................................................................................

شام صرف شده بود و در تمام مدت صرف شام مهران در کنار علیرضا نشسته بود و این برای النا باعث تعجب بود چرا که النا فکر می کرد مهران باید در کنار عسل باشد و اوقاتش را با او بگذراند . با این که مهران در کنارشان بود ولی هیچ صحبتی با النا نکرده بود و فقط گاهی نگاهی خاص به او انداخته بود و همین موضوع هم النا را دچار سر در گمی کرده بود