وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

وادی امن

از هر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در می آوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی رب و پروردگارت را یاد کن

استغفار، امان انسان

هر جا غصّه دار شدی استغفار کن.
استغفار امان انسان است.
به این کاری نداشته باش که چرا محزون شده ای، اذیّتت کرده اند؟ گناهی کرده ای؟
محزون که شدی استغفار کن.چه غم خود را داشته باشی و چه غم مؤمنین را، استغفار غم ها را از بین می برد.
همان طور که وقتی خطا می کنی همه صدمه می خورند، مثلاً وقتی چند نفرکفران نعمت می کنند به همه ضرر می رسد؛ استغفار هم که می کنی به همه ماسوای خودت نفع می رسانی...

بیائید دامنه خیال را وسیع کنیم و حرفها را قطره قطره بچشیم

بیائید دامنه خیال را وسیع کنیم و حرفها را قطره قطره بچشیم

 

     سالها پیش دوستی گذرا از خانواده‌ای صحبت به میان آورد که دار و ندار نداشته‌شان دود شده بود! خانواده‌ای با حال دشوار که دیگر پی مهلت نمی‌گشتند و بی‌تشویش با فقر دراماتیک خود می‌ساختند تا زمانش فرا برسد!

     سراغ منصور، متمول گاندی مأبی که از خیلی سالها پیش پیاله قلبش را از تیرگی‌ها شسته بود، رفتم و عین عقل رمیده‌ها برایش تشر تشور آمدم و راهی شدیم. کسی که هر چه نزدش می‌گفتم، گویی به برد می‌گفتم. بالگیری از او و غیب یابی از من.

* * *

     باورمون نمی‌شد که تو یکی از کوچه‌های پیچ در پیچ قدیمی خیابان دارایی تبریز، خیابانی که گرانترین مغازه‌ها و حجره‌های فرش فروش‌ها رو تو خودش جا داده از این خبرها باشه. ماشین رو سر کوچه‌ای که به آدرسمون ختم می‌شد تو یه میدانگاهی کج  و کوله پارک کردیم و راهی شدیم. نای راه رفتن نداشت و عقب می‌موند. کوچه‌های باریک و تو دل همی که به واقع دل آدمو به تنگ می‌آورد. ظاهرا رسیده بودیم و در تک لنگه به ظاهر قهوه‌ای رنگ رو می‌دیدیم. یکی از چند تا بچه پس قدی که تو هم می‌لولیدن رو کنار کشیدم و خواستم به یقین برسم. نشونم داد و در نیمه باز رو به صدا در آوردم.

بی اینکه لفظ کیه به زبونش بیاد، لای در رو باز کرد و چند لحظه تو چشمام زل زد و نجوا کنان گفت: بله.

نگاهی سنگینی به دوست عیارم انداختم و به امید تاراندن پندارهای مهاجم‌اش، رو به پسر بچه‌ کردم و گفتم: پدرت هست؟

سرشو به نشونه تائید تکون داد و غیبش زد. "چی می‌خوان" رو مادر خانه از پسر پرسید و در قاب در ظاهر شد.

سلام و احوالپرسی مختصری کردم و گفتم: ما از طرف آقای صانعی خدمتتون رسیدیم.

رنگ رخ خانم خانه که ریشه‌دار به دیرینه روزگاران، سرشار از دشواری و درد بود، پس از مکثی که برای به خاطر آوردن صانعی کرد، حقیقتا به گچ زد و با صدای ناچیز و تنیده به رنج گفت: بفرمائید.

     از صحن حیاط به اصطلاح قد کف دست، وارد اطاق شدیم! لفظ چپر شاید مناسب‌تر بود! منصور در دم چنان خاموش شد که انگار هرگز لحظه‌ای پیش در سخن نبود. اهل رخسار باخته خونه، یه گوشه مچاله شده و از فرط شرمساری به تک سلامی بسنده کردند. فقط چشمهاشون بود که می‌گفت و خاموش می‌شد. چشمهای تیره و غم آموخته. تمام زندگی دلگداز خسران دیده‌ها، موکت زوار در رفته زیر پا و رختخوابهای مندرس تلنبار شده کنج اطاق و مشتی خنزر پنزر پخت و پز بود و بس. فقر بیداد می‌کرد، سوءتغذیه، نبود بهداشت، قلب معیوب مادر، پدر لگدکوب شده و... شکافی بس بزرگ از همه چیز و همه کس ایجاد کرده بود. تسلیم و مستأصل به هم می‌پیچیدند، تیره روزهایی که گویا قرنی پس مانده بودند. تیر چوبی جاکن شده سقف تنها اطاق نمورِ پس قد بی در و پیکری که کاغذ دیواریهای باقی رنگ باخته‌اش تا نیمه اطاق آویزون بود، عن‌قریب می‌خواست رو سرمون آوار شه. پرده‌ای ضخیم حکم در اطاق را داشت و پله‌های تیزی راه به پشت بام. هاج و واج مونده بودم که منصور رفت و جایی واسه خودش گیر آورد و نشست. کنار دستش برای منم جا باز کرد. از تو گوش‌هام حرارت بیرون می‌زد.

به شیوه معمول خودش که به هزار تویی می‌موند رو به آقا کرامت کرد و گفت: نمی‌‌خوای بچه هاتو معرفی کنی؟

صابخونه تهیدست و تشر خورده و تسلیم مسلم، رو به بچه‌هاش که کنار دیوار مچاله شده بودن، گفت: همین پنج تا هستن. دختر بزرگم، ملیحه. اینم طیبه است. یه سال توفیر شونه. درس هر دو تموم شده. دیپلم گرفتن. اینم کوچک شما، ابراهیمه. دانشجوست. مکانیک می‌خونه. ابراهیم با صدای خفه و دو رگه، حرف پدر رو اصلاح کرد و گفت: مکانیک نه. متالوژی می‌خونم. ترم شش هستم.

هر دو با هم آفرینی گفتیم و منتظر دو تای بعدی شدیم.

اسماعیل سوم راهنمایی و راضیه هم، چندمی بابا؟

راضیه هم جلدی گفت: دوم.

منصور، کسی که ریشه و ذاتش از جمله کسایی که به دشواری می‌تونن کسی رو دوست داشته باشن و همراهی دیگران همین قدر که لازمشون میشه بسنده می‌کنه، عین یه بچه، عین راضیه‌ای که باباش نمی‌دونست کلاس چندمه، شروع کرد به گریه. گریه منم در آورد. کرامت گریه‌‌هاشو قبلا کرده بود!

کوکب گریه‌کنان بی‌اینکه به بچه‌هاش یاد بده تو یه چشم بهم زدن پیچیدن تو حیاط و موندیم ما مردها.

تن و روح الیاس که از رنج‌های توانفرسا و محرومیت‌های شگرف نشات می‌گرفت و جراتش در میانه تموم می‌شد و دو دلی از خود نشون می‌داد اما وقتی دید چیزی واسه پنهون کاری نداره، خوفش به سر اومد و نگاهشو تا دورترین نقطه که می‌تونست، تاخت و از وضعیتشون گفت. گفت که سالهاست دلشون کهنه و نگاهشون خشکیده‌اس. گفت که واسه حداقل معیشت، خیلی وقتا موندن. گفت که سالهاست شرایطی رو تحمل کردن که واسه دیوانه کردن پر طاقت‌ترین آدمها کفایت می‌کنه، رنج‌هایی که یک شبش به قدر ده سال آدم رو پیر می‌کنه، گفت که محل مطالعه دانشجوی متالوژی نیم متر منتهی به پشت بامه که تو زمستونها با یه تیکه برزنت مندرس خودشو محفوظ می‌‌کنه اما به واقع نمی‌شه و چارستون بدنش اون بالا تیر می‌کشه، گفت که هیچ وقت نمی‌خواستم چشمم به چشم بچه‌هام بیفته، منی که عین یه دیوار شکسته، آوار شدم رو سرشون. گفت که می‌خواسته دسته جمعی خودشون رو از بین ببرن چرا که وقتی علاجی نداشتن، بهتر بود که خودشونم نباشن... 

     آفرین به صانعی که جوهر مهر، عمیق‌ترین خصلتش‌ بود و از بیان اون بیگانه نبود. بیانی که از دل خیلیها غارت شده و به تاراج رفته. چانه پشت دست گذاشتگانی که آبروداری و حجب اهل بی‌ قیل و قالشون مثال زدنی بود.

     از هیچ چیز آنها ساعتها می‌شد بنویسی! ضربت موحشی که صاعقه آسا خورده و همه هستی‌ و دار و ندارشان دود شده و سالیان سال بی‌اشک می‌گریستند. اما کدام هستی؟ زمین کدر و منزلگاه کدرتر مرا هم تسلیم کرد و در حقارت خسی شدم. آیا زندگی به داغ و درفش‌هایش می‌ارزید؟

* * *

    

     حالش هنوز جا نیومده و تو مسیر برگشت ازم خواست که پشت فرمون بشینم. با سوز و گدازی که حقیقتا خمش کرده بود به زبون اومد: شنیدی چی گفت، تشر از این و اون و پی‌اش غصه و دریغ و نفرت. تو باشی زیر گلوت ورم نمی‌کنه، آدمو همچین می‌کوبه زمین که نگو. چیه این ناداری و بی چیزی... به دنبال جمله آخرش یکی دو جا زنگ زد و گفت: خانم من این آقای اکبرزاده  رو پیدا نکردم. بگید به من زنگ بزنه. چند لحظه بعد تلفنش زنگ زد: سلام، حال شما؟... منم خوبم... باشه می‌گم بفرستن. مکثی کرد و ادامه داد: آقای اکبرزاده  کاغذ دم دستت هست؟ لطف کن بنویس. واسه یه خانواده هفت نفره یه جای مناسب، (در دهنی رو گرفت و برگشت نگاهی به من کرد و گفت: اینجاها فکر کنم محل خوبیه؟ نه؟) ببین آقاجان الان دست بکار شو. یکی دو نفر رو بفرست برن ضرب‌الاجل یه خونه حیاط دار تو... و اونورا بخرن. خریدن دستور بده حسابی تجهیزش بکنن. هر چی که لازمه. یخچال. اجاق و لوازم آشپزخونه، فرش، تلویزیون. همه چی. خاطرم جمع باشه؟ کولر هم بخرن هوا داره گرم می‌شه. یخچال رو بگو پر بکنن. خواربار بخرن. آقاجون تو رو خدا حواست جمع باشه. همه این کارها رو کردی، خبرم کن بیام ببینم.

صدای اکبرزاده رو ضعیف اما می‌شنیدم.

جناب جلایر، خیالتون راحت باشه. اجازه بدین خونه رو بخریم، تجهیزش کاری نداره.

سفارشهاشو کرد و پشتی صندلی رو تا نصفه خوابوند. دوباره زنگ زد: آقا، واسه دختراش تو شرکت کاری دست و پا کن. دو نفر هستن. قطع کرد و گفت: می‌گم پسره فعلا درسشو بخونه. بد می‌گم؟

آروم زدم روی دستش و گفتم: ممنون. دلمون صیقلی شد.

مطمئن باش در کوچه پس کوچه‌های شهرمان به دور از چشم‌مان، تیر سقفی در حال آوار شدن است. اگر بکوشیم اندک متفرعن‌ها و خودبینان جامعه را به خود آوریم، به قداست دری که از دیدگانت فرو می‌ریزد قسم، تیرها از جایشان نمی‌شوند.

                                                                                      محمودپور

 

برگهایی از خبرچین معرکه گیر

خلاصه آنچه از خبرچین معرکه گیر رفت:

بعد از راضی شدن خبرچین یا همون جنی که با راوی سر و سرّی داشت، اولین حکایت مربوط به کرامت شد. جنگلبان بود و بعد مسافت تا ُپست جنگلبانی باعث می شد تا جیره و مواجب شو دو ماه یک بار بگیره؛ از این رو آفتاب نزده راهی شد. به ُپست رسید. پست بان پس از مقدمه چینی، توبیخ نامه ای که از مرکز ارسال شده بود را به وی داد. کرامت از مفاد نامه ی سراسر از دروغ و افترا مطلع گشت. غر زد و سرگردان و واله پس از دیدن الیاس و قرض گرفتن و تسویه با بقال و خراز، دست از پا درازتر به کلبه اش برگشت. بچه هایش انتظار داشتند تا پدر را با دستان پر ببینند. از پس اون همه افکار غلط تموم تنش دم بدم گُر می گرفت؛ نمی دونست دردشو به کی بگه که درمونش کنه. فردای آنروز قصد کرد بره شهر واسه گرفتن حقش، این شد که به برادر زنش پیغام داد تا در غیابش از سر و همسرش مراقبت کنه. چند روز بعد بجای محمد عبدل اومد و از بلایای مشابهی که سر پدرش (برادر زن کرامت) اومده بود، تعریف کرد.

صحبت های پایانی عبدلی که تازه قاطی مردها شده بود و شوهر عمه اش کرامت را به چشم پوشی و مدارا فرا می خواند به مشاجره کشید. به عبدل پرید و گفت: دست ننه ام درد نکنه، رو هم بریزیم تا یه چیزی بندازن جلومون یعنی چی؟ اینارو کی یادت داده؟ حالا چطور شد واسه من یهو آدم شدی و نطق می کنی، اونم با این وقاحت...

رو به سروین کرد و گفت: کافیه صداشون دو رگه بشه؛ تا بل بل بکنن. فکر می کنن... آخه من به این چی بگم؛ دنبال محمد می فرستم ببین کی میاد. آخه بگو تو سر پیازی یا ته پیاز، واسه خودش نظر میده. همون قد که تو رفتی و دانشمند شدی؛ واسه بابات و یه ایل کفایت می کنه. بذار بزغاله های من، بی سواد بمونن. اگه محمد باهام اومد که هیچ، نیومد خودم راهی می شم و میرم تا آخرش، چی فکرکردن یعنی این قدر بلبشو و اوضاع خرابه؟ عقل کل حالا که اومدی بمون من برم یا برو آقاتو بفرست واسه صلاح و مشورت.

عبدل سری تکون داد و خواست از طرف پدر عذر بیاره و بگه آره اوضاع بلبشو و نمی تونه اونجا رو ول بکنه که سروین بهش توپید و نذاشت حرف بزنه؛ سپیده نزده راهیش کردند تا هرچه زودتر تکلیفشون معلوم شه.

موقع رفتن عبدل گفت: راهها دوره و پیغام پسغام آوردن بردن هم مشکل، قرارمون به این باشه که اگه آقام تا فردا شب نیومد؛ یعنی همونی که من گفتم و فعلا منتظر نباشین. عمو دیشب اعصابتون یهو ضعیف شد و فشارتون افتاد و بی بی هم نذاشت تا حرفمو بزنم.

من گفتم همکاری کنید نه رو هم بریزین بعدش هم گفتم یه چیزی براتون می ذارن کنار اما شما به قصد، یجور دیگه تعبیرکردین. بهرحال بد نیست که یه کم فکر کنید.

با اینکه ساده دل و بی غل و غش بودن؛ اما سروین به فراست گفت: پسرجان تو چقدر دو پهلو حرف می زنی؛ بازم که حرفاتو داری تکرار می کنی؛ خوب نیست تو کار بزرگترها سرک بکشی و بدتر از اون نظر بدی؛ برو پیغام ما رو بده؛ بگو منتظریم.

غروب همون روز محمد و پسر ریزترش استرسوار، ساروغ و بغچه به دست سر رسیدند. سروین از سوغاتی ها تشکرکرده و سراغ زن برادرش رو گرفت و گفت: ای کاش ریحانه و بچه ها رو هم می آوردی؛ صد رحمت به این بچه که همراهت شده؛ نمی گید تو این هیر و بیر دلمون پوسید.

محمد رو به ننه ساری جواب داد: چه دل خوشی داره خواهر ما، اینم که اومده به هوای پسرا اومده منتی نداره؛ راستش اوضاعمون قاراشمیشه، خوب مادرجان شما چطورین؟... تعارفات که تموم شد؛ کرامت با بی صبری و کم حوصلگی پرسید: خزعبلاتی که از پست بانی شنیدی؛ حدسم نزدی که بار منم کردن؟ حقمو خوردن و تهدیدم کردن؛ راستی این پسرت چقدر پررو شده؛ چه حرفهایی می زد؛ ! از کی یاد می گیره؟

محمد به احترام خواهر و ننه ساری رو به اونا جواب داد: این نابخرد خیلی روش زیاد شده درمونده ام کرده؛ پاک شده آتیش بیار معرکه، یه روز بهم میگه بیا خودتو بازنشسته کن و واسه همیشه بریم شهر، روز بعدش میگه؛ مگه چقدر گیرت میاد که شب و روز آسایش و از خودت و ماها سلب کردی؛ بابا همین دور و برام لک و لک کنی مواجبتو میارن و دو دستی بهت می دن؛ خودتو بیخودی آزار میدی و روزی ده فرسخ راه میری که چی بشه؛ تا کی می خوای فحش و فضیحت بشنفی و کتک بخوری. بذار بُبرن و بِبرن؛ نترس به جایی بر نمی خوره... خلاصه تا دلتون بخواد از این چرندیات برام سرهم می کنه. الان ده روزه که خواب و خوراک ندارم؛ گوشام از بس تیز شدن سرسام گرفتم؛ همه چی رو صدای اره می شنوم. مادرشم لنگه خودشه، یه ریز به جونم غر می زنه؛ یه بار سرمریضی یکی از شاهدخت ها خطا کردیم و بردیمش اونورتر ماسال، بی جنبه حالا از رشت پائینتر راضی نمیشه زندگی کنه؛بگو آخه تو با یه کرورکرّه مرکز نشین بشی چی میشی؛ گیس هاش سفید شده تازه چارقد رنگی هوس می کنه. بگذریم؛ از اینا که حرف می زنم یه طورایی میشم؛ چه می دونم میگن فشارت میره بالا، امیدوارم اونقدر بره بالا تا سقط شم و جونم درآد. از دست شون بریدم؛ خسته شدم.

خواهرش چند بار استغفرا...گفت و ادامه داد: حالا هی بگو تا به قول خودت خدای ناکرده یه طوریت شه و از پا بیفتی.

محمد: خدا از زبونت بشنوه؛ به جون هرچی مرده کلافه ام، چشم سفید می گفت شوهر آبجیت می خواد باهات صلاح و مشورت کنه؛ جلدی برو تا سقط نشدن؛ تو رو خدا حرف زدنشو ببین؟ نگاه به ریش سفیدم نکنین؛ اون منم که به صلاح و مشورت نیاز دارم.

پسرها و ارمغان همه یه گوشه کنار بخاری تازه علم شده خزیده بودن که یهو با حرف محمد زدن زیرخنده و پسرش حرف باباشو تکرارکرد و گفت: آقام ریش نداره میگه ریشم سفیده، یه چیزی واسه خودش داره  میگه ها.سروین لبخند تلخی زد و بچه ها رو ساکت کرد.

کرامت گفت: بس کن مرد اومدی رو زخم مون مرهم بذاری یا یه سره دلمونو داغ بکنی؛ بگو ببینم با سئوال و جوابهایی که بینتون رد و بدل شده جای امیدواری می بینی؟یعنی سراغشون بریم توفیری به حالمون  می کنه؟از خود این بابا رئیس جدیده، صولتی رو میگم؛ کسب تکلیف نکنیم؟ همین طوری که نمیشه؛ فکرکردی اگه دستمون خالی تر از اینی که هست بشه چی به سرمون میاد؛ جلو چشاتم اوضاعمو ببین؛ فکر می کنی با شش هفت تا بز، یه ماده گاو، چار تا مشت گندم و جو میشه بدون مواجب از خدا بی خبرا این جماعت رو سیرمونی داد؛ شیطونه میگه برم و هرکی جلو دارم میشه؛ بزنم و ناکارش کنم.

ننه ساری حرف پسرشو قطع کرد و گفت: شیطونه غلط می کنه میگه؛ لعنتش کن؛ با زورکه کار درست نمیشه؛ به زور باشه که تا بوده و هست؛ یه لقمه چربت میکنن.

پریشب بهت گفتم باز میگم؛ برو حقتو بگیر اما از راهش، محمد جان با توأم هستم ننه، اگه فکر میکنی حرفتون خریدار داره که راهی بشین وگرنه چند صباح دیگه هم صبرکنید.بیخودی دیگِ صبرتون سر نره؛ تحمل کنید؛ اصلا سراغشون هم نرین؛ اگه از کوره در برین؛ فاتحه همه مون خونده اس؛ بالاخره یه بخور نمیری هست سرکنید و مثل سابق پشت هم باشین تا ببینیم چی پیش میاد.

محمد جان تو که مرکبت براهه؛ به خواهرت و بچه هاش تندتند سربزن؛ نتونستی هم راهتو کوتاه کن و پیغام بده؛ تا از هم دیگه بی خبر نمونید.

سروین به حرفهای ننه صحه گذاشت و گفت: اگه رفتن تون سرسوزن نتیجه بده؛ همین فردا راهی بشین؛ اما چشم من یکی هم آب نمی خوره؛ با این حرف و حدیث ها که می گین؛ واضحه که کاری از پیش نمی برین؛ ای کاش از جای باش ناصری خبر داشتی و می رفتین سراغش، اون وقت بیشتر ملتفت می شدین که جریان از چه قراره. درسته؟

کرامت جواب داد: نه درست نیست؛ چرا حرف نسیه می زنی؟ حالا تو این هاگیر واگیر ناصری چند منه؟ خودمون چشم و گوش داریم و ذره ای عقل، نمی بینی چطور عین خوره ها افتادن به جونمون، اون از برادرای من که آواره شون کردن؛ اینم از عبدل شازده این آقا. اینا تا مارو نکشن ول کن مون نیستن.

محمد گفت: قبول کن بی پناهیم و هیچ کس و نداریم؛ ژاندارم هام یا مثل ما راه به جایی ندارن یا به قول خواهر، گنده هاشون یجورایی با اینا همراهن، اونا هم بخوان از اوامر عدول کنن با صدتا اسم جورواجور   می فرستن شون اونور مملکت تبعید. یه عمرکوری مون دادن و قاچاقچی ها رو به اسم پیمانکار غالبمون کردن؛ فکر می کنن خودشون زرنگن و بقیه پشت گوششون خز داره.نه حضرت عباسی اینم شد کار که ما داریم. از قدیم و ندیم تاراج جنگل بوده و هست؛ فقط گردنه براش عوض می شن.

کرامت گفت: این حرفها رو ول کن؛ گفتی ژاندارم یاد یکی از اقوام الیاس افتادم؛ البته با خود منم یه نسبت دوری داره؛ بنده خدا رو چند وقت پیشا از کار بی کارش کردن؛ میگن زیادی حالیشه و خط روساشو نمی خونده؛ واسه همین اخراج شده. اگه صبح هستی بیا یه سر بهش بزنیم و با اونم یه مشورتی بکنیم. هان چطوره؟ میای؟

ظاهرا فکر بکری بود چون بعد یه مدت تونستن اون شب با خیال راحت بخوابن. آفتاب نزده سروین راهیشون کرد. ظهر نشده آبادی بودن؛ الیاس با گل گاو زبون و نبات زعفرونی خستگی راه رو از شون زدود و از بیخ پیدا کردن ماجرا متاسف شد و به خواسته کرامت جوانکی رو راهی پاتوق استوار کرد. طولی نکشید و سپید موی خوش برورو، شق و رق وارد شد؛ سلامی داد و دست خسران دیده ها رو آنگونه که به خود بیایند؛ فشرد. رنج کشیده ها گویا از درماندگی رهیده بودن؛ ته دلشون هردو به یک میزان و مشابهت خوشحال شدن.

استوار قبلا از الیاس یه چیزهایی شنیده بود ولی می خواست تا خودشون ماجرا رو براش ریز بکنن. ژرف نگری ژاندارم سرد و گرم چشیده بالان دیده؛ بیش از پیش جنگلبانها رو دلشاد کرد و گفت: صحبت هاتون متین، از دست من چه کاری برمیاد؟

الیاس گفت: پسر عمو کلامت با شکر، از دست من چه کاری برمیاد که نشد حرف، ! اینا نه مثل تو گرگن که بدرن؛ نه روباه که مکر بکنن؛ تو اون دل تو درتوت واسه رو کردن، خودت بگو که چی داری؛ هرچی تو چنته داری بریز بیرون. از کرامت قلچماق ترکه نداریم؛ بخواد با اره یه درخت بیست متری قطع کنه؛ نترس بگو تو خفا ده روز کار می بره؛ چه برسه صدها اصله که پاشون نوشتن. ده بگو تا قاتی نکردم.

زدن زیر خنده و استوار گفت: پر واضحه که اتفاقی نیفتاده و دو بهم زنی میکنن؛ اگه همچین قصه ای هم که میگن حقیقت داشت کار رفقامون نمی تونه باشه؛ مخلص کلام اینکه باید بیشتر بدونید. اگه سر در بیارید؛ می تونید کندزشون رو ویران بکنید.

الیاس بازم پرید تو حرف استوار و گفت: جهانگیر این بنده خداها بایستی غروب نشده؛ راه شونو بکشن و برگردن چهار فرسخ اون ورتر. چرا واضح حرف نمی زنی؛ کندز دیگه چیه؟ کندز کندز می کنه.

جواب داد: عطار باشی بذار حرفمو بزنم؛ کندز یعنی دژ و قلعه، از ظواهر کار اینجور برمیاد که داره یه خبرایی میشه؛ کسی رو جای خودتون بذارین و باهم برین اداره تون و حرفاتونو رو در رو بزنید. نذارین کسی واسطه شه؛ دلیل بیارین و ثابت کنید که کار شما حفاظته نه انداختن و فروختن؛ از اهالی این آبادی و ده بالایی که می شناسنتون استشهادیه تهیه کنید و دستتون باشه؛ معلومه براتون پاپوش دوختن تا خرابتون کنن. محمد آقا، از پاسگاه و ژاندارم هاش هیچوقت قطع امید نکن؛ نخاله همه جا هست؛ مثل رئیس من که نونمو برید و خدا هم گذاشت تو کاسه اش، سفارش لازم نیست تا حالا اومدن و بازم میان کمک تون.

الیاس پشت بند صحبت های دلگرم کننده استوارگفت: راست میگه حالا وقت شوشکه از رو بستن نیست؛ فعلا دست نگه دارین؛ من خودم برای هر دوتون استشهاد تهیه می کنم. طلا که پاکه چه منتش به خاکه، جیره و مواجب تون رو هم بالاخره می گیرید؛ فکرکنید که دارین پس انداز می کنین؛ من خاطرم جَمعه و مطمئنم که یه جای کار اشتباه شده. خوب دیگه یا علی بگین و راهی شین تا به شب نخورین. کرامت ما رو بی خبر نذارین.

با دلی آکنده از امید راهی شدند. پا به پای اونا تو رنج و سختی که متوجه شون بود سهیم شدم و نشستم به انتظار، روزها از پی هم با تأنی می گذشتن؛ تا که یکی از روزها خبرچین اومد و بقیه ماجرا رو اینطور تعریف کرد که احمد بعد چند وقت واسه دیدن کس و کارش اومده و همه رو خوشحال کرده. بی درنگ گفته هاشو با قلمم بهم آمیختم تا دوباره به سرش نزنه؛ بذاره بره.

ننه ساری از ته تغاریش پرسید: پسرم چرا دیر به دیر سر می زنید؟ حالا که اومدی چرا تنها اومدی؟ بهمن و بچه هاش قصد نداشتن تا بیان؟ حالشون خوبه؟ اوضاع تون رو براهه؟ کار و بارتون چطوره؟ همش که من حرف زدم؛ تعریف کن ننه دلم پوسید.

احمد جواب داد: من یکی که دوست دارم تند تند پیش تون بیام؛ ولی مگه میشه! اونجا که هستی آدم اختیار خودشو دیگه نداره؛ واقعا دست خودمون نیست. زندگی تو شهر رو با اینجا یکی نبینید. از صبح کله سحر تا خود شب دنبال یه لقمه نون بایستی همش بدویی؛ مگه کار تمومی داره. بخوای نجنبی هم کلاهت پس معرکه اس، یه وقت چشم وا میکنی و می بینی رقبا اومدن و ازت گذشتن. زن داداش گاهی به شماها غبطه می خورم؛ زندگی تو جنگل لطف دیگه ای داره؛ کار تو مزرعه درسته که سخته ولی کسی که دنبالت نکرده؛ با آرامش و خیالی آسوده خاک و زیر و رو کن؛ بکار، وجین کن و سر فرصتم دروش کن.

سروین گفت: پسرخاله لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟ چه اصراری بود که یهو قید همه چی رو بزنید تا دلتون اینجا و جسمتون سرگردان اونجا باشه؛ بیخودی از دور هم بودن سرباز زدین؛ دور از جونتون انگار مادیون گازتون گرفت. حالام طوری نشده؛ برگردین به اصل تون تا یه وقتها غبطه و حسرت نخورین؛ داشتن چهار تا گوسفند، یه آلونک با شنیدن بانگ زاغ و کلاغ این همه حسرت و شش و بش نداره.

احمد خنده ای سر داد و گفت: حالا کاریه که شده؛ کسی که آب لوله کشی بخوره؛ زندگی کردن تو غیر شهر دیگه براش معنا نداره. یه وقتا فقط هوس می کنی و بس. زن داداش زار و زندگیه حکیمه جاری خودتو بیا ببین؛ غیبتش نشه؛ به گوشش هم نرسه؛ انگار صد ساله که شهریه، اسمشو عوض کرده گذاشته گلناز، تا به اون اسم صداش نکنن نه رو بر می گردونه؛ نه جواب میده. بچه آخری شو با چه دبدبه کبکبه ای تو زایشگاه به دنیا آورد. به بهمن گفته بود دیگه کسی تو خونه بچه پس نمی ندازه؛ قباحت داره... واسه یه الف بچه کاسه کوزه ای خریدن که نگو، بهش میگن سیسمونی. تا لنگ ظهر می خوابه و کلفتش زمانه بگم، قهوه شو تو رختخواب به خوردش میده. گلناز خانم گلاب به روتون توالت فرنگی نباشه پاهاش ذق ذق میکنه؛ دک و پوزشم که نگو چی بهش می گین؛ این گردها رو میگم؛ عین سفیداب و زاموسکه می مونه؛ تا از اونا به سک و صورتش نماله از اتاقش بیرون نمیاد. بگذریم.

رو به کرامت کرد و ادامه داد: راستی داداش با بهمن کار جدیدی شروع کردیم از این به بعد یه پامون شهره یه پامون همین نزدیکیا، کاشکی بشه کار تو ول بکنی و بیای با ما کار کنی.

سروین پرسید: حالا این کار نون و آبدار چیه که می خواین شروع کنید. نیمی اینجا وسط جنگل و ما بقی تو شهرتون؟

جواب داد: چوب بری، کارگاه ده بالایی رو اجاره کردیم؛ همین روزها راهش می ندازیم. قراره چند تا دستگاه و ماشین آلات هم اضافه کنیم؛ با تشکیلات پیمانکارهای قبلی کلی توفیر داره.

کرامت سرخ و سفید می شد و تو فضای تاریک کلبه سعی می کرد کسی چهره شو نبینه؛ می خواست از صحبت های استوار چیزی بروز نده؛ اما قرار نبود خفه خون بگیره و دم نزنه.

عاقبت کاسه صبرش لبریز شد و گفت: آهای غریبه دیدار و استراحت کافیه، قبل از اینکه پرده دری بشه؛ از کلبه من آس و پاس که می خواد تا آخر عمرش همین ریختی زندگی کنه؛ بزن بیرون، ما گول حرفاتو نمی خوریم؛ سروین هم قرار نیست اسمشو عوض کنه و پاهاش به ذق ذق بیفته؛ نیازی هم به کلفت و گرد و زاموسقه نداره. تا زنده ام جلو قـــاچاقچی جـــماعت چه غریبـــــه چه آشنا، شده با سنگ و کلوخ درمیام؛ اینو خوب تو گوش هاتون فرو کنید. عبدل یه چیزایی بلغور می کرد و می خواست قلمبه بارم بکنه پس بگو حرفهای کی بود؛ خلاصه همه از دم کور خوندین. این کلبه که به نظرت اخی میاد مال کسیه که نون زن و بچه هاش از راه کشمکشه، من و محمد و امثال ماها حاضر نیستیم مثل تو و امثال تو خودمونو بفروشیم. به این وضعیت و معاش خو گرفتیم و حسرت زندگیه سگی شما ها رو نداریم.

کسی جرأت نداشت پا درمیونی بکنه.

فریادکنان ادامه داد: اینجا واسه کارکردن نموندم این ایستادن عشق و علاقه و وجدان بیدار منه، از من بردبار و مسالمت جو چیزی واسه خیرات باقی نمونده؛ از من دیگه گذشته که واسة عافیت فردام بیامو سازش بکنم.

احمد از تعصب و حساسیت برادرش نسبت به حفاظت از جنگل، آگاه بود اما نه بدین حد که شبانه اونو از خونه اش بیرون بکنه؛ متعجب از رفتار برادر رو به مادرش کرد و گفت: ننه هر چی ساری بگه مطمئنم درسته؛ اما نیمه شب وسط جنگل رها بشم؛ هیچ رقم درست نیست. مگه من چی گفتم؟ داشتم به زن داداش کار جدیدمو توضیح می دادم. خب بگه کجای حرفم بد بود تا منم بدونم؛ این وقت شب شکارچی رو با یال و کوپالش بیرون نمی کنن و پناه میدن؛ چه برسه من.

ننه با احتیاط گفت: برادرت عصبانیه، شده آش نخورده و دهن سوخته؛ همون هایی که بهت مجوز دادن تا درخت بندازی؛ چند وقته جیره و مواجب شو واسه گناه نکرده اش بریدن.

با اشاره سروین، احمد سکوت کرد تا غائله بخوابه.

صبح کله سحر به بهونه سرکشی کلبه رو ترک کرد؛ هنوز از مشاجره دیشب پکر و مستأصل بود؛ حدسم نمی زد که روزی برادراش بشن پیمانکار و مانند قبلی ها مقابل چشمان او دست به تاراج جنگل بزنن. حس مقابله و شاید هم انتقام از تخریب گران جنگل این بار به نظرش چقدر سخت و دشوار می اومد؛ مواجهه با کس و کار خودش رو حتی یه لحظه هم نمی تونست تصور بکنه؛ بلافاصله ذهنش به افکاری که با محمد تو راه برگشت راجع به نقشه های جهانگیر داشتن؛ معطوف شد. برای راهنمایی و مشورت رفته و ته یه نشست و برخاست آشکارا به مقابله و به قول خودش کوبیدن دژ قاچاقچی ها ترغیب شده بودن.

بی رمق به درختی تکیه داده و غرق افکار درهم و ناسازش بود که...

ادامه دارد...

برگهایی از راز باغ اقدسیه

خطاب به برادرش گفت: یه ماه پیش مجید فخاری از تو تعمیرگاه پدر باهام تماس گرفت. شماره مو نداشت!

آرتور به زبون خودشون پرسید: فخاری؟ « آیندخ اینچ اک آنو؟»

اعتراض کردم و گفتم: من پاشم برم.

دستمو گرفت و گفت: هیچی بابا پرسیدم، اونجا چکارمیکرد؟

گفت: ماشین زنشو برده بود تا تسمه کولرشو عوض کنه.

خب؟

دعوت نامه می خواست! می گفت: اگه کمکم کنید تا پام اونجا برسه، ال میکنم و بل میکنم. نوزده سال از عمرم پای زندگی با این زن هدر رفت، دیگه بریدم. شده با همین دستام خفه اش کنم، میکنم، اون روز خیلی دیر نیست! میدونی اگه بمیره کم کم بیست میلیارد تومن به زنم ارث میرسه. البته مانع فقط مادرش نیست. دایی داره که عین مار چنبره زده رو ثروتش، اونو بتونم از سر راه ورش دارم، با دو میلیارد دلار پامو اونجا میذارم. رفاقت تون جای خود اگه مایه تیله میخواین، دست بکار شین تا بیام.

به جاهای شیرین وعده های اغوا کننده ای مجید رسیده بودن و کاری جز فرستادن دو تا دعوتنامه نداشتن