وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

رمان عشق در چهار دیواری فصل 3

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان عشق در چهار دیواری

نویسنده : فهیمه . ص

فصل : 3

.......................................................................................

ساعت از چهار بعد از ظهر هم گذشته بود اما هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود. حتی وقتی برای نهار صداش کردم جوابمو هم نداد. منم به خیال این که قهره دیگه سعی نکردم ببینم در چه حاله. یه نگاه به ساعت انداختم. هر لحظه ممکن بود همسایه مون که من حتی فراموش کردم اسمشون رو بپرسم، سر برسن، اما هنوز از پریا خبری نبود.

رمان عشق در چهار دیواری فصل 4

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان عشق در چهار دیواری

نویسنده : فهیمه . ص

فصل : 4

.......................................................................................

داشتم از پله ها بالا می رفتم که با دیدن یک جفت کفش زنونه جلوی در آپارتمان آقا رضا لبخندی زدم و حدس زدم که ملیحه خانم برگشته و مطمئناً دینا رو هم برده پیش خودش. فیلم هایی که دستم بود رو چند بار با خوشحالی کف دستم زدم و باقی پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا. نمی دونم چرا عقشم کشید

رمان عشق در چهار دیواری فصل 5

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان عشق در چهار دیواری

نویسنده : فهیمه . ص

فصل : 5

.......................................................................................

کارت دعوتی که محمد کسری آورده بود، دادم دست نغمه.
"تو رو خدا نغمه انقدر غر نزن که دارم تو رو به زور می برم...تو هم دعوتی ببین...اسمت اینجاست."
نغمه کارت رو گرفت با سوءضن نگاهش کرد.
"پس چرا انقدر چروکیده است؟ انگار قبلاً خیس شده."
کارت رو از دستش گرفتم.

رمان عشق در چهار دیواری فصل 6

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان عشق در چهار دیواری

نویسنده : فهیمه . ص

فصل : 6

.......................................................................................

 

"سلام خانم صالح!"

 

برگشتم و با تعجب به قیافه شاد محمد کسری که داشت کنارم راه میومد نگاه کردم. دستا توی جیبش و کیف لپتاپش روی دوشش بود. کنارم من نغمه و پشت سر محمد کسری هم مسعود و قباد میومدن. لبخند شرمگینی زدم و چونه ام رو دادم بالا.

 

"سلام آقای ستوده!"

 

رمان عشق در چهار دیواری فصل 7

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

 

رمان عشق در چهار دیواری

نویسنده : فهیمه . ص

فصل : 7

.......................................................................................

به صندلی تکیه دادم و عینکم رو برداشتم. یکم چشمام رو مالش دادم و بعد از اون با بدنم کش و قوسی اومدم تا خستگیم در بیاد. از پشت میز بلند شدم. حسابی خسته شده بودم. نگاهی به ساعت کردم. یک ساعت از نیمه شب گذشته بود. با این حساب هفت ساعت بکوک فقط درس خونده بودم. معدم از گرسنگی به صدا افتاده بود. از اتاقم اومدم بیرون. از محمد کسری توی اتاقش خبری نبود. اومدم توی پذیرایی دیدم جلوی شومینه ولو شده و چند تا کتاب و جزوه هم دورشه و بعدم خوابش برده. معلوم نبود کی خوابیده . رفتم بالا سرش دست به کمر ایستادم. این مثلاً می خواد امسال فارغ التحصیل بشه؟