
رمان گشت ارشاد
نویسنده : freshte69
فصل : 3
.......................................................................................
بعد دادن ازمایش به خاطر اشنایی که حاجی اونجا داشت قرار شد تو زمان کمی جواب رو براشون اماده کنن شایسته طبق معمول که ازمایش میداد فشارش افتاده بود و روی صندلی نشسته بود ولی صورت سفیدش نشون از حال بدش بود امیر نیم نگاهی بهش انداخت و از جاش بلند شد و به سمت بیرون رفت شایسته تو دلش چند تا فحش بالای ۱۸ بهش داد و گفت:عجب انگار نه انگار حال من به خاطر خون گرفتن بد شد جای اینکه مثل همه ی این مردهای دیگه بشینه و قربون صدقه ی من بره بلند شد

رمان گشت ارشاد
نویسنده : freshte69
فصل : 4
.......................................................................................
شایسته دیشب خیلی خوب خوابیده بود و اصلا خوابش نمی اومد ولی خوب راه فراری هم نداشت امیر محکم توی بغلش گرفته بودتش و اجازه ی فرار بهش نمیداد خیلی نگران بود و دلش شور میزد میترسید که زینب و نرگس خانم برسند و با این لباس خجالت میکشید موبایل امیر روی میز کنار تختش میلرزید با دیدن اسم زینب خودشو جمع و جور کرد و اروم جوابشو داد

رمان گشت ارشاد
نویسنده : freshte69
فصل : 5 (آخر)
.......................................................................................

عکس های حدیث میرامینی سری سوم
برای دیدن سایز اصلی عکس بر روی تصاویر کلیک کنید

ادامه عکس ها در ادامه مطلب

عکس های حدیث میرامینی سری چهارم
برای دیدن سایز اصلی عکس بر روی تصاویر کلیک کنید

ادامه عکس ها در ادامه مطلب