این مقاله به بررسی سیستم های تزریق سوخت بنزین در موتورهای جرقه ای پرداخته است که از دیر باز مورد توجه سازندگان خودرو بوده است ودر این راستا فعالیتهای زیادی انجام شده است که منجر به تولید انواع سیستمهای سوخت رسانی بنزینی انژکتوری Jetronic شده است .
موتورهای انژکتوری با سیستم سوخت تزریقی ابتدا برای موتورهای دیزلی اختراع شد و توسط آلمانی ها و به دستور هیتلر اصلاح گردید تا بتواند مورد استفاده موتور هواپیما های ارتش هیتلری قرار گیرد .
می توان گفت که موتور کاربراتوری به نمونه انژکتوری برتری و ارجعیت دارد . ولی عدم استفاده از کاربوراتور و انتخاب انژکتور توسط آلمانی ها به این دلیل بود که استفاده از کاربوراتور در هواپیما در مناطق نامناسب تمایل زیاد به تولید یخ دارد وهمچنین امتیاز دیگر انواع انژکتوری تاثیر ناپذیر بودن عملکرد آن در حین انجام مانورهای جنگی خطر ناک بود .
تبدیل یک سیستم انژکسیون دیزل به سیستمی که بنزین استفاده کند کاری بس مشکل است چون سوخت گازوییل که یک روغن سبک وزن می باشد باعث می شود که نوعی روغن کاری بین پمپ ها و سیلندر های سیستم انژکتوری انجام شود . در مقابل ، بنزین سوختی بی نهایت خشک است وبه کلی فاقد هر گونه قابلیت روغن کاری می باشد . بنابراین در تبدیل از گازوییل به بنزین نیاز به یک تحقیق بسیار دقیق در زمینه فلزهای مورد استفاده در ساختمان پیستون ها و سیلندرها دارد که نتیجه چنین عملی گران شدن هزینه ساخت می باشد .
تزریق سوخت بنزین در موتورهای جرقه ای بیشتر در مانیفولد هوا یا روی سوپاپ ورودی و بندرت در داخل سیلندر انجام می شود .
عبارتست از :
1- راندمان حجمی زیاد موتور
2- مصرف سوخت ویژه قابل قبول موتور
3- گشتاور زیاد موتور با دور کم
4- احتراق کامل
5- شتاب گیری سریع موتور
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﮔﻮﺷﻴﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﮕﻢ :: ﺍﻟﻮﻭ !!
ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﺑﻌﺪ ﻗﻄﻊ ﻛﺮﺩ ..
ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻗﺮﺍﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻢ !
ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻭﻛﻲ ﭘﻴﺶ ﻣﻴﺎﺩ ﺩﻳﮕﻪ ...
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻧﺸﻮ ،،،
ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻲ ﺷﺪ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﻛﻦ ﻟﻄﻔﺎً ﻣﻦ نامزد ﺩﺍﺭﻡ !!!.....
۵ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺷﻤﺎﺭﻣﻮ ﭘﺎﻙ ﻛﻦ ﻟﻄﻔﺎً ...
٧ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﭘﺎﻙ ﻛﺮﺩﻱ ؟؟ !!!
٩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺍﻟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ؟؟؟؟؟
١١ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﻛﻮﻭﻭﻭﺷﻲ ؟؟؟
١٣ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ : ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻻﻥ ﺷﻤﺎﺭﺗﻮ ﻣﻴﺪﻡ نامزدم ﺣﺎﻟﺘﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ ...
١۵ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ : ﺧﺪﺍﻳﻴﺶ ﺍﺫﻳﺘﻢ ﻧﻜﻦ !!!
١٧ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ : ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻻﺗﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﺪﻡ ﺑﻜﺸﺘﺖ !...
١٩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ : ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﺫﻳﺖ ﻧﻜﻦ .....
٢١ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ : ﻋﺸﻘﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ نگرانم به خدا
فصل دوم :
صبح زود با صدای خروس خون چشماشو باز کرد. دیشب همونجوری که سرش روی رختخواب تا شده بود خوابش برده بود. از اتاق بیرون اومد به گوشه حیاط رفت و از چاهی که زیر درخت های گردو و نارنج بود آب بیرون کشید و دست و صورتشو شست و وضو گرفت . وقتی به پیش خونه اومد مادرشو رو سجاده نماز در حال دعا دید. آروم به کنارش رفت و بوسه ای به سرش زد و بعد چادر و جانمازشو برداشت و مشغول نماز خوندن شد.
بعد از نماز و خوردن ناشتایی با شیر و پنیر محلی که مادرش درست می کرد هر دو راهی زمین زراعی حاج رضا کدخدای ده شدند.هر سال زنها و دخترهای ده روی زمین های کدخدا کار می کردند و کدخدا از محصولش چند تا کیسه برنج هم به اونها می داد. اونهایی هم که زمین داشتند سر زمین های خودشون کار می کردند.. شوکا و مادرش هم به کنار بقیه رفتند و آستین و پاچه های شلوارشونو بالا زدند و وارد شالیزار شدند.
باز هم زنها و دختران با دیدن شوکا نگاه های زیر چشمی و تک و توک پچ پچ هاشون شروع شد. از وقتی که این رفتارهای مردم شروع شده بود شوکا خیلی کمتر برای کار به سر زمین میومد و بیشتر وقتشو به قالی بافی میداد.
ظهر شده بود و اکثر زنها و دختران برای خوردن غذا و استراحت اطراف زمین متفرق شده بودند. مادر ساعتی قبل به دلیل پادرد به خانه بازگشته بود و شوکا تنها شده بود.آروم و با احتیاط از شالیزار بیرون اومد و به طرف رودخونه رفت . اول دستها و پاهاشو شست و بعد از پوشیدن دمپایی های قرمزش شروع به تکوندن لباس هاش کرد . یه جایی بین درختها رو پیدا کرد. زیر اندازشو پهن کرد و چادر و جانمازشو بیرون آورد و شروع به خوندن نماز کرد. بعد بقچه کوچک نان و پنیر و سبزی که مادر براش گذاشته بود رو باز کرد و همین که خواست اولین لقمه رو توی دهان بذاره صدای فریادهای شاد سعید پسر یکی از زنهای ده رو شنید ، وقتی سرشو بالا کرد اونو از بین درختها دید که با عجله به طرف زنهایی که طرف دیگه زمین نشسته بودند رفت. سپس با صدای بلند فریاد زد :آقا احمد برگشته ... آقا احمد از تهران برگشته...!
آرزو خواهر احمد که همراه بقیه برای کار اومده بود از جاش بلند شد و شروع کرد به شادمانی. شوکا با شنیدن این خبر لقمه نان و پنیرش از دستش رها شد و با عجله زیر انداز و بقچشو جمع کرد به طرف ده دوید. اونقدر دویده بود که به نفس نفس افتاده بود. پیچ آخرین کوچه رو هم رد کرد تا اینکه چشمش از دور به در سفید رنگ خانه مشهدی حسین افتاد.و ماشین سیاه و بزرگی رو جلوی در خونه دید که حتی اسمشم نمی دونست .
در همین حال هر دو در جلوی ماشین باز شد و سپس اندام بلند و زیبای احمد که از طرف راننده پایین اومد با اون کت و شلوار مشکی براق شیک جلوی چشمای شوکا ظاهر شد. قلب شوکا شروع کرد به تپیدن ، می خواست با تمام قوا به طرف معبودش بدوه و نامش رو از عمق جانش فریاد بزنه اما همین که لبهاشو از هم باز کرد چشمش به زن جوان و زیبایی افتاد که از در دیگه ماشین بیرون اومد. ناگهان سر جاش خشکش زد و سخن تو دهانش خشکید. با چشمهای متحیر به زن شیک پوشی که لباسهاش نشون از شهری بودنش می داد خیره شد.
احمد با لب خندون به طرف زن رفت و دستشو دور شونه های اون حلقه کرد ، چیزی در گوشش گفت که باعث شد صدای قه قهه زن به هوا بلند بشه و بعد اونو به طرف در سفید خانه مشهدی حسین کشید و با دست به در نواخت. چند لحظه بعد در باز شد و قامت مشهدی حسین نمودار شد که با دیدن احمد با شادی دست هاشو باز کرد و اونو در آغوش کشید سپس به زن جوانی که در کنارش بود نگاه کرد و از جلوی در کنار رفت و اونهارو به داخل دعوت کرد. همین موقع آرزو از راه رسید و با شادی به داخل حیاط دوید و در پشت اون بسته شد.
پاهای شوکا از دیدن این صحنه شل شد ، به سختی خودشو به دیوار رسوند و بهش تکیه زد. اون فقط چند متر با احمد فاصله داشت ، اما احمد حتی متوجه حضور اونهم نشد،احمدی که ادعا می کرد از ده فرسخی بوی عطر یاس هایی که شوکا همیشه تو لباسش میذاشت رو حس می کنه ، حالا از چند متری بدون اینکه اونو ببینه همراه یک زن دیگه از جلوی چشم هاش عبور کرد.
بغض تو گلوی شوکا پیچید . بقچه و زیراندازش از دستش رها شد و به زمین افتاد و اون آروم آروم سر خورد و روی زمین نشست. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که از دور چند زن و مرد روستا رو دید که به طرف خونه مشهدی حسین می اومدند.
اونها نباید شوکا رو اینجا اونم با این حال و روز می دیدند ،بلافاصله از جاش بلند شد و وسایلش رو برداشت و با عجله تو خم کوچه پیچید به سمت خونه دوید . بغض راه نفسشو بند آورده بود و نمی تونست نفس بکشه ، اما جلوی ریزش اشکاشو گرفت تا اینکه به در خونه رسید. چند بار به در کوبید تا اینکه مادر هراسون در رو باز کرد و با چهره برافروخته دخترش مواجه شد. با ترس و لرز از جلوی در کنار رفت و شوکا بدون معطلی به سمت اطاقش دوید و در رو پشت خودش بست. و چند ثانیه بعد صدای زجه های دردمندش به گوش رسید.
مادر وقتی برای خرید نمک به تنها مغازه بقالی ده رفته بود ،ماشین سیاه احمد به همراه زن جوانی که کنارش نشسته بود رو دیده بود و می دونست که دیر و یا زود این خبر به گوش شوکا هم می رسه. بله با اینکه شوکا هیچ وقت از عشقش با مادر حرفی نزد اما مادر راز سر به مهر قلب دخترش رو خوب می دونست و تو تمام این سالها دل نگرون همچین روزی بود.
اشک گوشه چشمش رو با لبه روسریش پاک کرد و با دستها و پاهای لرزون به طرف ایوون رفت. مثل هر وقت دیگه ای که دلش گرفته بود پشت دار قالی نشست و شروع به بافتن کرد و همزمان لالایی حزن انگیزی رو با زبان شمالی زیر لب زمزمه کرد.
لالایی به یاد پسر بزرگش که ده سال از شوکا بزرگتر بود تو جنگ شهید شده بود ، دو فرزند دیگرش که در کودکی به خاطر بیماری آبله از دنیا رفته بودند و شوهرش که به خاطر افتادن از درخت گردو یک پاش از حرکت افتاده بود ،دوسال پیش از دنیا رفته بود. حالا فقط او مونده بود و دختر عزیزتر از جونش. برای حفظ غرور و آبروی خودش و دخترش هر کاری می کرد تا دستشون جلوی کسی دراز نشه.