
رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 15
........................................................................................
مهندس علومی سخت متاثر بود . در حال بغض گفت:« پوریا ، تو خبر می دهی ؟ »
پوریا چنان گیج بود که معنی حرف او را درک نکرد . در پیچ و تاب افکار خود غوطه ور بود .
علومی فکر می کرد او هم دستخوش بغض است که صدایش در نمی آید .
پرسید:« کی خبردار شدی ؟ »

رمان بازی تمام شد
نویسنده : شهره وکیلی
فصل : 16 (آخر)
........................................................................................
علی از گوشۀ چشم نگاهی به او انداخت . نگاهش خصمانه نبود . آرامش یافته بود و از رفتار بی وقار خود احساس حقارت می کرد . مثل برده ای بر تخت نشسته . تحقیر شده ، ولی در جایی والا . نمی توانست گناه خود را به عهده بگیرد . می دید هنوز در این سن به تاریکخانۀ ذهن خود آگاه نیست .