بعضی روشنفکران درد و رنج را به شادی ترجیح میدهند و به همین دلیل افسرده به نظر میرسند. یک روانشناس به شما میگوید چرا روشنفکری با غم و اندوه همراه است.
عدهای معتقدند هرقدر یک فرد خوشحالتر باشد، سطحیتر است و برعکس هرقدر یک فرد غمگینتر باشد، عمیقتر، پرمغزتر و روشنفکرتر است. دکتر تقوی، روانشناس سلامت و مدرس دانشگاه، درباره طرز فکر روشنفکرها توضیح میدهد و به شما میگوید چرا روشنفکرها درد و رنج را راحتتر میپذیرند و به چه دلیل گروهی از روشنفکران را افسرده میبینیم.
تعریف افسردگی از نظر متخصصان
غم، خشم و ترس از پاسخهای بهنجاری است که افراد در برابر مشکلات زندگی از خود نشان میدهند. بسیاری از افراد برای توصیف احساس غم و ناراحتی از کلمه افسردگی استفاده میکنند اما از نظر علمی، ناراحتی با افسردگی بسیار متفاوت است.
علائم افسردگی در روانپزشکی
1- خلق افسرده مانند احساس غمگینی، درماندگی، احساس پوچی و همچنین گریه کردن بیمورد
2- کاهش قابل ملاحظه علاقه نسبت به تمام فعالیتها یا فقدان احساس لذت
3- کاهش یا افزایش اشتها
4- بیخوابی یا پرخوابی که نوع بیخوابی شایعتر است.
5- کندی روانی - حرکتی
6- کاهش یا افزایش میل جنسی که کاهش آن شایعتر است.
7- خستگی یا فقدان انرژی
8- احساس بیارزشی یا احساس گناه
9- کاهش تمرکز و بهدنبال آن کاهش قدرت تفکر و تصمیمگیری
10- افکار خودکشی تکرارشونده.
اگر فردی از علائمیکه گفتیم 5 مورد یا بیشتر را به مدت 2 هفته به طور مداوم داشته باشد یک بیمار افسرده است.افزایش میزان افسردگی باعث میشود شما مانند قبل نتوانید از زندگی لذت ببرید.
تعریف افسردگی از نظر عوام
مردم معمولا داشتن خلق پایین، نداشتن احساس رضایت داشتن غم و ناراحتی همراه با لذت نبردن از زندگی را افسردگی تعریف میکنند. ویژگی مشترک تعریف عوام از افسردگی و تعریف روانشناختی آن، لذت نبردن از زندگی است.
روشنفکر کیست؟
روشنفکر کسی است که همه چیز را برای اندیشیدن مجاز میداند. روشنفکر کسی نیست که همه چیز را مجاز بداند و تایید کند اما به اندیشه و ذهنش این اجازه را میدهد که به همه چیز فکر کند.
روشنفکری مدرن
روشنفکری در حدود نیمه دوم قرن بیستم بیشتر به سمت تفکر در مسائل رنجآور رفته است. روشنفکرهای اولیه عدهای انسان تجملگرا بودند که تجمل را ترک کردند و وارد عوام شدند. این افراد در زندگی با مردم عادی احساس کردند هر آنچه برچسب تجمل را با خود دارد مثل شادی، سرور، امید، شیفتگی و... نباید در بین آنها باشد. هنگامیکه امید، شادی و لذت وجود ندارد، تصور میشود ناامیدی، غم، درد، رنج وجود دارد. از اینجا تمرکز روشنفکرها روی درد و رنج و غم بیشتر شد.
فلسفه روشنفکرها
یکی از علومیکه روشنفکران مطالعات زیادی درباره آن انجام میدهند، فلسفه است. فلسفه مادر علوم است. علم ریاضیات اولین فرزندی است که از مادر (فلسفه) جدا شد و روانشناسی 130 سال پیش آخرین فرزندی بود که از مادر خود فلسفه جدا شد. این آخرین فرزند (روانشناسی) بیشتر از سایر علوم بوی مادرش (فلسفه) را با خود همراه دارد. تفکر فلسفی در روانشناسی از مباحث جدی محسوب میشود. قسمتی از این تفکر فلسفی این است که جز بعضی از گرایشهای خاص و اندکی از فلسفه، مانند مکتب رواقی که روی لذت تمرکز کردند، سایر گرایشها بیشتر به خشم و ترس پرداختهاند.
انگیزه افراد عادی در زندگی
رفتارهای یک فرد عادی و طبیعی در زندگی در پی تامین دو هدف کسب لذت و گریز از رنج است. در روانشناسی کسب لذت تقویت مثبت نامیده میشود؛ یعنی افزایش احتمال بروز یک رفتار برای کسب لذت بیشتر. گریز از رنج در روانشناسی تقویت منفی نامیده میشود؛ یعنی تقویت رفتارهایی برای اینکه از رفتارهای منفی و رنجآور کاسته شود.
انگیزه روشنفکرها در زندگی
این سؤال اینجا مطرح میشود که روشنفکر برای رنج، غم، فلاکت، بیچارگی، استیصال و درماندگی تا چه حد ارزش انسانی قائل میشود؟ در پاسخ باید گفت روشنفکر کسی است که همه این مفاهیم را به عنوان یک موجودیت انسانی میپذیرد. یک روشنفکر هر چیزی را به عنوان یک موجودیت انسانی میپذیرد نه فقط لذت و شادی را آن هم در حد تفکر. روشنفکر خود را مجاز میداند درباره نقش غم و رنج در زندگی انسان بیندیشد. پس اینچنین میتوان نتیجه گرفت که روشنفکر بیشتر از سایر افراد دغدغه رنج و غم دارد.
آیا افسردگی در روشنفکرها بیشتر دیده میشود؟
اگر تعریف افسردگی را به ترک و فقدان لذت (anhedonia) محدود کنیم و روشنفکر را کسی بدانیم که همه تفکرات را تایید نمیکند اما خود را مجاز به تفکر درباره همه چیز میداند و با این پیشفرض که روشنفکر کلاسیک دهه 60 و 70 میلادی برای گریز از قوانین دست و پاگیر زندگی متمدن به سوی نوعی مخالفت آشفته فکری و عملی (آنارشی) با تفکر غالب پیشرو، به ویژه در اروپا و آمریکای شمالی میپردازد برای ناسازگاری با این حرکتها، غم و خشم خود را به شکل شکایت از وضع موجود و نوعی خشم و افسردگی نشان میدهد.
اگرچه ارزیابی و مشاهده علائم بالینی افسردگی به عنوان یک بیماری روانی در روشنفکران، قطعی و حتمی نیست اما بروز رفتارها و هیجانهای منفی برگرفته از غم شدید درونی (مالیخولیا)، درماندگی و حسرت به عنوان ریشههای بروز افسردگی ذهنی و رفتاری در روشنفکران فراوانتر است. اما از نظر تشخیص گذاری روانشناختی، الزامی بر افسردهتر بودن روشنفکران وجود ندارد!
البته در بخشهایی از روانشناسی که به عنوان روانشناسی عمقنگر مطرح میشود، مانند دیدگاههای روانکاوانه از جمله نظریات و تحلیلهای ارائه شده توسط شخص زیگموند فروید به عنوان بنیانگذار روانکاوی، بر رنج و غم به عنوان تجربیات عمیق انسانی تأکید زیادی میشود اما باید توجه کرد رنج و غم، تنها بخشی از تجربیات عمیق انسان را شکل میدهد نه همه آنها را.
اگر از این منظر که انسان موجودی است که از رنج آمده و در رنج خواهد بود و در رنج خواهد رفت به روشنفکری بنگریم میتوان گفت این فاکتور جدی افسردگی؛ یعنی رنج کشیدن و فقدان لذت، میتواند در آن بخش از نگاه روشنفکری که در حرکتی اعتراضی، به مخالفت با ساختارهای موجود تمدن میپردازد، بیشتر دیده شود.
حال این سؤال پیش میآید که چرا مردم عادی کمتر اینگونه میاندیشند و به دنیا مینگرند؟
روشنفکرها معتقدند مردم عادی بیشتر از اینکه بیندیشند به امور مادی و لذتهای دنیوی مشغولند. البته این نظر روشنفکرها در مورد مردم عادی است چراکه مردم عادی هم روشنفکران را به برج عاجنشینی، متهم میسازند.
همه انسانها برای خود غمها و رنجهایی دارند و با مفاهیمی مثل رنج تنهایی، رنج آزادی، رنج پوچی و اضطراب مرگ درگیرند؛ در مکتب وجودگرایی به رنجهای وجودی از آنها یاد میشود در واقع سطح نگاه و مفهومپردازی مردم عادی به اندازه روشنفکرها عمیق نیست.
آیا افسردگی بیماری روشنفکرهاست؟
روشنفکر اگر رفتار نمایشی نداشته باشدنسبت به سایر مردم تفکر عمیقتر و ریشهایتر دارد. همانطور که عده زیادی افراد قدرتنما وجود دارند نه قدرتمند، عالمنما نه عالم، طبیعتا عده زیادی روشنفکرنما وجود دارند نه روشنفکر.
ریچارد فاینمن، فیزیکدان مشهور معتقد است: «عده کمی در دنیا تولید اندیشههای علمی میکنند و سایر افراد کارمندان علم هستند.» بیشتر محققان روی نظریات دانشمندان کار میکنند ولی اندیشه علمی تولید نمیکنند. روشنفکرنما کسی است که در بهترین شرایط به بسط، تجزیه و تحلیل افکار روشنفکر دیگری که اصیلتر است، میپردازد و آنها را دوباره پردازش میکند.
بعضی روشنفکرنماها به تجزیه و تحلیل افکار روشنفکران نمیپردازند بلکه بلندگوی افکار روشنفکری دیگران هستند. عدهای هم بسته به اینکه به کدام دیدگاه روشنفکری علاقهمند و معتقدند، ژستهای خاص آن را میگیرند. در این افراد افکار افسردگی به شکل ناامیدی و پوچگرایی بیشتر دیده میشود چون یک روشنفکر واقعی هنگامیکه به مسائل عمیق میاندیشد در عمق آن، شادیها و امیدهایی را هم مییابد.
اگر روشنفکر معتقد باشد که مجاز است به همه چیز بیندیشد پس باید به مفاهیمیمثل امید، شادی و لذت هم بیندیشد و روشنفکر واقعی و صادق تنها به درد، رنج، غم، ناامیدی و افسردگی فکر نمیکند.
منبع:مجله زندگی ایده آل
30 ویژگی انسان عقلانی از نگاه دکتر سریع القلم
۱. در روز حداقل یک بار بگوید «من نمیدانم».
۲. کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت، فکر، برنامهریزی و زحمات خود اتکا کند.
۳. در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهارنظر نکند.
۴. دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفهاش باشد.
۵. به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.
۶. بدون اجازه قبلی از کسی، سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.
۷. زباله را به خیابان و از اتومبیل به بیرون پرت نکند
افسردگی انواع مختلفی دارد که هر کدام از آنها نیز علائم و درمانهای مخصوص به خود را دارد.
افسردگی حاد نوع شایعتر این اختلال است و توانایی فرد را در کار، مطالعه، خواب و دیگر فعالیتها با مشکل مواجه میسازد. شدت افسردگی به سه گروه خفیف، متوسط و حاد تقسیم میشود که نوع حاد آن خطرناکترین نوع افسردگی است.
از میان مبتلایان به این اختلال برخی علائم محدود و برخی تمام علائم آن را تجربه میکنند و شدت این علائم در هر فرد و در طول زمان نیز تغییر میکند.
شایعترین علائم افسردگی به شرح زیر است:
- ناراحتی شدید، عصبانیت و حس پوچی
- ناامیدی و منفیگرایی
- بیعلاقگی به تفریحاتی که همه از آنها لذت میبرند
- احساس گناه و بیارزشی
- احساس خستگی و کمبود انرژی
- عدم تمرکز حواس و ناتوانی در تصمیمگیری
- بیخوابی یا زیاد از حد خوابیدن
- اضافه وزن و یا کاهش وزن
- فکر کردن دائم به مرگ و خودکشی
- بیقراری و ناآرامی
- علائم جسمی و فشارهای فیزیکی
آگاهی از این علائم به شما کمک میکند که این اختلال مخرب را زودتر شناسایی کرده و به موقع برای درمان آن زیر نظر متخصص اقدام کنید.
منبع:ایسنا
موضوع این نوشته، بحث فلسفی _ ادبی کوتاهی در باب تسامح و مفهومهای وابسته به آن است. اما پیش از پرداختن به این بحث، برای روشنتر کردن موضوع، میخواهم داستانی از بوستان سعدی نقل کنم. این داستان در غرب ماجرایی شنیدنی دارد که آن را با ذکر مأخذ لازم در کتاب سعدی آوردهام. در اینجا تنها اصل ماجرا را میآورم و بعد داستان را نقل میکنم.
ماجرا از این قرار است که بنیامین فرانکلین (۱۷۹۰_۱۷۰۶)، دانشمند و دولتمرد آمریکایی و از صاحبنظران فلسفهی سیاسی و فلسفهی اخلاق، داستانی مینویسد و ادعا میکند که این داستان فصلی از کتاب عهد عتیق است که گم شده بوده و اکنون پیدا شده. سی سال از نوشتن این داستان میگذرد تا اینکه شخصی در مقالهای مینویسد که داستان بنیامین فرانکلین عیناً داستانی است از سعدی شاعر ایرانی. از این پس بحث و جدلهای فراوانی در میگیرد تا اینکه بالأخره معلوم میشود بنیامین فرانکلین ترجمهای لاتینی از این داستان در اختیار داشته و با خواندن آن، چنان مجذوب شده که آن را به عنوان فصل گمشدهای از کتاب مقدس منتشر کرده است. فرانکلین خود در این باره گفته است: «نتیجهی اخلاقی آن چنان اهمیت دارد که شایسته است همهی مردم عالم از آن اطلاع یابند.»
و البته، پس از این بحث و جدلها همهی مردم عالم هم از این داستان اطلاع یافتند.
و اما اصل داستان. سعدی در باب دوم بوستان حکایتی از ابرهیم خلیل نقل میکند که برسفره نمینشست مگر آنکه میهمانی داشته باشد. اما اتفاقاً هفتهای میگذرد و میهمانی برایش نمیرسد. اندوهگین از خانه به جستوجوی میهمان بیرون میرود و مردی میبیند: «سر و رویش از برف پیری سپید» با خوشحالی میگوید:
که ای چشمهای مرا مردمک
یکی مردمی کن به نان و نمک
پیرمرد را به خانه میبرد و به احترام بر سر سفره مینشاند و البته همه پیش از دست بردن به غذا بسم الله میگویند، مگر پیرمرد. ابراهیم با تعجب از وی میپرسد:
نه شرط است وقتی که روزی خوری
که نام خداوند روزی بری
پیر مرد هم میگوید من از پیر آذرپرست خود چنین چیزی نشنیدهام. ابراهیم در مییابد که او از گبران است و او را از سفرهی خود میراند، آنگاه سروشی از آسمان فرود میآید، با پیامی سرزنشآمیز که ای خلیل ما صد سال است از او جان و روزی دریغ نکردهایم و تو نتوانستی چند لحظه او را تحمل کنی و نفرت نورزی:
گر او میبرد پیش آتش سجود
تو با پس چرا میبری دست جود؟
سعدی، ایرانی مسلمان، این داستان را حدود پانصد سال پیش از زمانی که بنیامین فرانکلین مجذوب آن شود نوشته است و این، صرف نظر از سندیت تاریخی داستان، نشان دهندهی اخلاقیات فرهنگی است که در آن پرورش یافته است. داستان، داستان برخورد انسانی است با انسان دیگری که نه تنها معتقدات دینی او را ندارد، بلکه آن معتقدات را نمیپسندد و مورد قبولش هم نیست. پرسش این است که در اینجا باید چه کرد وچه رفتاری پیش گرفت. به روایت داستان، ابراهیم تن به مدارا نمیدهد و به اصطلاح متداول تسامح نمیکند و تعصب میورزد، اما خواست خداوند این نیست و پیام سروش ابلاغ همین نکته است. جالب توجه این است که در همان زمانی که سعدی این داستان را مینوشت در گوشهی دیگری از جهان اسلام مولوی هم داستان موسی و شبان را در زمینهی نظریتر دیگری مینوشت. شبان در راز و نیاز با خداوند، خداوند را موجودی همچون خود میپنداشت و میخواست سرش را شانه کند و دستش را ببوسد و جامهاش را بشوید و در واقع منکر صفات سلبیه خداوند بود.
موسی نیز چون ابراهیم تسامح نکرد و شبان را با سرزنش و ملامت آزرد. در اینجا نیز موسی مورد عتاب خداوند قرار گرفت. مولوی در بیان این عتاب ابیات بسیار زیبا و ژرفی سروده که نشان از ایمان راستین او به تسامح در رفتار با انسانها و دعوت به باطننگری و پرهیز از فصل کردنها و اختلاف انداختنها دارد.
در تعریف تسامح گفتهاند: خودداری از اعمال خصمانه برضد آنچه قبول نداریم یا نمیپسندیم یا از نظر سیاسی مخالف با آن هستیم. از این تعریف معلوم میشود در تسامح، برخلاف دوست داشتن یا نیکی کردن، همیشه چیزی ناپسند و نامقبول وجود دارد و اهمیت تسامح نیز در مدارا با همین چیزی است که نمیپسندیم و قبول نداریم.
از آنچه گفتیم شاید چنین به نظر برسد که تسامح اصلی است پذیرفته و قبول عام یافته. اما چنین نیست. تسامح اصلی بدیهی یا به اصطلاح فلسفی، تحلیلی و پیشینی نیست. باید قرنها میگذشت، جنگهای خانمانسوز در میگرفت، جانها و مالها و حکومتها و حتی کشورها نابود میشدند تا تناقض استدلالهای تسامحستیزان و خشونتگران در عمل و نظر ثابت میشد و در سیاست و دین، فرهیختگان بدین نتیجه میرسیدند که نفع طرفین دعوا در تسامح و مدارا است و:
آسایش دوگیتی تفسیر این دوحرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در واقع آنچه مایهی عبرت است این است که تسامح، چه در غرب و چه در شرق، دیر زمانی معنایی منفی داشته است، یعنی آن را صفتی ناپسند میدانستند. به گفتهی نویسندهی مدخل تسامح در دانشنامهی تاریخ اندیشهها، تسامح در فرانسه در آغاز قرن هجدهم معنای تحقیرآمیزی داشته است و بوسوئه (۱۷۰۴_۱۶۲۷) کشیش کاتولیک فرانسوی، در برابر پروتستانها افتخار میکرده که در مذهب کاتولیک، تسامح از تمام مذاهب کمتر است. جالب توجه است بدانیم در روزگارانی که آبای نخستین کلیسای مسیحی مورد شکنجه و آزار رومیها قرار داشتند، خود از مدافعان تسامح مذهبی بودند. اما هنگامی که کنستانتین مسیحیت را دین رسمی اعلام کرد همهی آن دفاعیهها فراموش شد و شکنجهشدگان تبدیل به شکنجهگران شدند و حالا نوبت تسامحستیزان دیروز بود که مدافع تسامح شوند. حقانیت و فضیلت تسامح را از همین جا میتوان دریافت که طرفین دعوا، حاکم و محکوم، زورمند و بیزور به یکسان میتوانند در پناه آن در آسایش و امنیت زندگی کنند. در واقع تسامح نتیجهی مستقیم این اصل اخلاقی جهان شمول است که: آنچه برخود نپسندی به دگر کس مپسند. اما آنچه در غرب معنای تسامح را از منفی به مثبت تغییر داد، تأمل در این اصل اخلاقی نبود. عاملهای دیگری در کار بودند که مهمترین آنها پیدایش مذهب پروتستان بود.
کاتولیکها به اعتبار اکثریت خود، معتقد بودند حقیقت مطلق، ملک طلق آنان است و هر کس از کلیسای کاتولیک روی برتابد از خداوند روی برتافته و مستحق مجازات مرگ است. نظریهپردازان کاتولیک دلیلهایی هم برای این مجازات میآوردند. میگفتند اگر چنین کسی را مجازات نکنی خداوند خشمگین میشود و همه را به پای او مجازات میکند. میگفتند چنین کسی را هرچه زنده بگذاری بیشتر گناه میکند و بنابراین اصلاً به مصلحت اوست که با کشتنش، او را از گناه بیشتر نجات دهی. اما آنچه نمیفهمیدند یا نمیخواستند بفهمند این بود که نظریهپردازان ادیان دیگر هم میتوانند عیناً همین دلیلها را بر ضد کاتولیکها بیاورند و کیست که حقیقت مطلق را از آن خود نداند. به گفتهی سعدی:
«همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.»
***
یکی یهود و مسلمان نزاع میکردند
چنان که خنده گرفت از نزاع ایشانم
به کینه گفت مسلمان گر این قبالهی من
درست نیست، خدایا یهود میرانم
یهود گفت به تورات میخورم سوگند
و گر دروغ بگویم چو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عتقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم
آنچه این اعتقاد راسخ به حقیقت مطلق وایمان راستین کاتولیکهارا متزلزل کرد، پیدایش مذهب پروتستان بود. مذهب پروتستان در اشکال گوناگون خود به صورت نیرویی بزرگ در برابر مذهب کاتولیک درآمد و ایمان راستین معنای خود را از دست داد و اعتماد به کارآیی و تأثیر منع و سرکوب عقاید در آثار نویسندگانی مانند پیربیل (۱۷۰۶_۱۶۷۴) متزلزل شد. بیل در ۱۶۸۶ در کتاب تفسیر فلسفی کلام مسیح «مجبورشان کن تا بگروند» دلیلهای درخشانی در دفاع از تسامح کامل مذهبی، تسامح در برابر تمام ادیان و حتی در برابر منکران خدا، ارائه کرد.
منادی بلند آوازهی دیگر؛ جان لاک، فیلسوف انگلیسی بود. لاک در ۱۶۸۸ نامهای درباب تسامح منتشر کرد این اثر از نخستین نوشتههای منسجم در این موضوع است. اولین نکتهای که لاک بدان اشاره میکند این است که سرکوب، سیاست مؤثری نیست. با زور میتوان فردی را به انجام نوعی از عبادتهای مسیحیت واداشت، اما نمیتوان ایمان و اعتقاد قلبی به او بخشید. چنین روشی تنها آدمهای متظاهر به دین پدید میآورد و این نه تنها کاری بیهوده است، از نظر اخلاقی نیز زیانبار است.
نکتهی دوم لاک، رد استدلالی سنتی بود. سنتگرایان مسیحی میگفتند وظیفهی فرد نسبت به کلیسا همان وظیفهی فرد نسبت به دولت است و اگر در برابر مخالفان کلیسا تسامح ورزیم دولت دچار هرج و مرج میشود. اما لاک میگفت رسالت کلیسا در جهان مستقل از نقش دولت است. علت وجودی کلیسا نجات روح انسان است و این رسالت را تنها از راه ترغیب و تبلیغ، آن هم با روشهایی خالی از خشونت میتواند انجام دهد. ولی علت وجودی دولت، حفظ حقوق مردم یعنی حفظ جان و مال و آزادی آنان است و به همین دلیل در مواردی میتوانند به عنوان آخرین چاره از زور هم استفاده کند.
دلیلهای لاک در دفاع از تسامح که در قرن هفدهم تازه و پیشتازانه بود، در نهایت قبول عام یافت و حتی کاتولیکها نیز آن را پذیرفتند. اما در قرن نوزدهم تسامح مدافعی بلندپایهتر هم یافت.
جان استوارت میل (۱۸۷۳_۱۸۰۶) همان مسیر لاک را میپیمود، اما قیدهای کمتری بر پای تسامح مینهاد و وسعت میدان بیشتری برای آن قائل بود. به اعتقاد میل دخالت در آزادی فرد تنها و تنها هنگامی قابل توجیه است که مطمئن شده باشیم آزادی او خطر یا تهدیدی برای آزادی دیگران در بر دارد. تفاوت مهم میل با لاک در این نکته است که اندیشهی لاک به تمامی متوجه حفظ آزادی فرد در برابر دخالت کلیسا ودولت بود. اما میل به شدت نگران قیدهایی بود که قوانین نانوشته یعنی قراردادها و اعتقادهای عامه و عوام بر آزادی انسان مینهند. خواست میل این بود که تسامح از قلمرو سیاست به اخلاقیات و رفتارها و اعمال شخصی و خصوصی افراد تعمیم داده شود. او احساس کرده بود که مردم از قوانین نانوشته بیشتر آزار میبینند و تحقیر میشوند تا قوانین نوشتهای که دولت عامل اجرای آن است. به عقیدهی وی آزادی انسان و تکثر و گوناگونی در فضای سرکوبگر نمیتوانند شکوفا شوند. میل بدین دلیل مدافع تسامح بود که آزادی، فردیت و تکثر را دارای بالاترین ارزشهای اخلاقی میدانست؛ ارزشهایی که به اندیشه مجال بیشتری میدهند و انسانهای عالیتری پدید میآورند.
در قرن بیستم آرای لاک و میل با دقت و وسعت نظر بیشتر، درغرب به معتقدات همگانی پیوست و دیگر نوبت فیلسوفان دین و متکلمان جدید بود که با طرح پلورالیسم دینی و برتر از آن، کشف معنویت و روحانیت در مخالفان ادیان، تسامح را ابعاد تازهتری ببخشند.
اما هنرمندان در این مسأله انسانی نیز مثل همیشه بالاتر پرواز کردند. الیوت زمانی نوشت: ما مسیحیان دوست نداریم با ما به تسامح رفتار کنند. این حرف الیوت بسیاری را به تعجب واداشت. آیا واقعاً منظور او این بود که با مسیحیان به خشونت رفتار شود؟ هرگز، الیوت حرف بسیار مهم و والایی زده بود. چنانکه در تعریف تسامح گفتیم، در تسامح همیشه چیزی ناپسند و نامقبول وجود دارد که تسامح کننده با آن مدارا میکند. الیوت میگفت تنها تسامح با متدینان یا با معتقدان به اعتقادی که متفاوت با اعتقاد ماست _ یعنی اینکه فردی فرد دیگری را تحمل کند _ کافی نیست، باید به واقع همدیگر را با هردین و اعتقادی، دوست داشته باشیم، به یکدیگر احترام بگذاریم و به شایستگیهای هم افتخار کنیم. تسامح کافی نیست باید فراتر از تسامح رفت.
این مقاله را با شعر سعدی آغاز کردم و به تسامح در غرب پرداختم. اما این گریز به غرب نه به دلیل این بود که فرهنگ اسلامی و بخصوص فرهنگ اسلامی_ ایرانی ما حرفی در این موضوع نداشته است. آنچه به خصوص باید تذکر داد این است که ما در دوران شکوفایی فرهنگ اسلامی فراتر از تسامح رفته بودیم وآنچه الیوت درقرن بیستم به غربیان پیشنهاد میکند ما چندین قرن بدان عمل میکردیم وآثار شاعران و فرهیختگان ما سرشار از این اندیشهی فراتسامحی است. تعجبآور نیست که وقتی فرانسویان، سعدی را کشف کردند او را شاعر دوران روشناندیشی لقب دادند. کلمههای «تساهل» و «تسامح» را امروز پیدا نکردهایم. این دو کلمه از پیامبر اسلام است که اسلام را سهل و سمح توصیف فرمود. «سمح» و «سماحة» به معنای بخشش و بزرگواری و کرامت است.
در ایران پس از سعدی، بزرگترین منادی تسامح و شاید آخرین منادی، حافظ است. به قول یکی از ادیبان، شایستهترین لقبی که میتوان به حافظ داد لقب شاعر تسامح و مداراست و رند حافظ نمونهی اعلای انسان فرا تسامح است:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم وگر بد تو برو خود را باش
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت
وبه ویژه این بیت:
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانهی عشق است چه مسجد چه کنشت
و از اینگونه بسیار.
اما آنچه در کشورهای اسلامی و پس از چند قرن نخستین رخ داد، ترقی معکوس بود. بگذارید داستان را از زبان دیگری بشنویم.
ارنست رنان (۱۸۹۲_۱۸۲۳) مورخ و منتقد فرانسوی نوشتهای با عنوان «اسلام و علم» دارد. این نوشته در اصل سخنرانی بوده است که پس از انتشار، سید جمال الدین اسدآبادی انتقادهایی هم از آن کرده است. اما آنچه مربوط به این بحث میشود ربطی به آن جنبه ازسخنان ارنست رنان که مورد انتقاد بوده، ندارد.
او در ابتدای سخنرانی خود میگوید شاید شنوندگان از اینکه در این زمان (اواخر قرن نوزدهم) که کشورهای مسلمان بهرهای از علوم ندارند، صحبت از اسلام و علم میکنم تعجب کنند. البته وی دراینجا ایران را تا حدی مستثنی میکند و آنگاه داستان تاریخی و مستند نقل میکند.
و اما داستان؛ مردی در قرون نخستین اسلام از اندلس به بغداد میرود و پس از آن به قیروان. در قیروان با مرد دیگری برخورد میکند. مرد قیروانی از او میپرسد در بغداد چه دیدی؟ مرد مسافر میگوید چیزی عجیب. در یکی از مساجد بغداد اعلام کرده بودند در آنجا مناظرهای میان دهریان، گبران، یهودیان، نصرانیان و مسلمانان برگزار خواهد شد. من نیز از سر کنجکاوی در آن شرکت کردم. جمعیتی بسیار گرد آمده بودند. اول مرد دهری برخاست و در انکار وجود خدا و پیامبر و دین هرچه دلیل و برهان در چنته داشت اقامه کرد و پس از او مرد گبری در اثبات عقاید خود و رد دلایل دهری داد سخن داد و به همین گونه یهودی و نصرانی و مسلمان. همه با دقت به حرف هم گوش دادند، نزاعی در نگرفت و خشونتی به وقوع نپیوست. بحث و مباحثه پایان یافت و جمعیت به آرامی پراکنده شدند.
پس از نقل این داستان، ارنست رنان میگوید تا زمانی که فرهنگ اسلامی چنین تسامحی در برابر ادیان و چنین تصوری از آزادی بیان داشت، بزرگانی چون فارابی، ابن سینا، ابوریحان بیرونی، زکریای رازی وچه بسیار نامآوران دیگر درآن ظهور کردند. اما به محض آنکه تعصب و قشریگری جایگزین تسامح و تساهل گردید و خشونت جایگزین مسالمت، چراغ علم در جهان اسلام خاموش شد.
اگر به دانشنامهها و دائرةالمعارفهای غربی نگاه کنید میبینید تقریباً تمام فیلسوفان و دانشمندان و شاعران و نویسندگان دنیای اسلام که نامشان در آنها ثبت شده است پرورش یافتهی همان چند قرن نخستین فرهنگ اسلامی هستند؛ قرنهایی که مسلمان اندیشنده، حق داشت همه چیز را مورد سؤال قرار دهد، شک خود را ابراز کند و با دیگران در میان نهد تا به یقینی استوار دست یابد. در چنین محیطی بود که شمس تبریزی میگفت:
«به پیش ما یکباره مسلمان نتوان شد. مسلمان میشود، کافر میشود و باز مسلمان میشود و هر بار از وی چیزی بیرون میآید تا وقتی که کامل شود.»
بسیاری از مفاهیم که در ادب گذشتهی ما بارها محل بحث بوده است و برآنها تأکید کردهاند ارتباط مستقیم با تسامح دارد. سعدی در گلستان داستانی دارد که توجه بسیاری از فرزندان انقلاب فرانسه را به خود جلب کرده است و آن را دردفترهای یادداشت خود نوشتهاند یا خود با الهام از آن اثری به وجود آوردهاند. شرح این تأثیرگذاریهای سعدی و دیگر شاعران ایران برادب فرانسه را باید در کتاب ارزندهی «از سعدی تا آراگون» نوشتهی استاد بزرگوار دکتر جواد حدیدی خواند. و اما آن داستان (حکایت هفتم ازباب دوم گلستان):
«یاد دارم که در طفلی متعبد بودمی و شبخیز، و مولع زهد و پرهیز. شبی خدمت پدر، علیه الرحمة، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته، و مصحف عزیز در کنار گرفته، و طایفهای گرد ما خفته، پدر را گفتم یکی از اینان سر بر نمیدارد که دوگانهای بگزارد. گفت: جان پدر، تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین مردم افتی.»
سعدی عیبجویی را هم مذمت میکند چه رسد به خشونت ورزیدن. به همین گونه آنچه در نکوهش دنیا و اندرز به قدرتمندان درادبیات ما آمده اغلب بدین دلیل است که دنیادوستان و زورمندان را متوجه به این نکته کند که دولتشان پایدار نیست و بهتر آن است که از قدرت خود سوء استفاده نکنند و باز به گفتهی سعدی:
اینکه در شهنامهها آوردهاند
رستم و رویینهتن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلق است دنیا یادگار
آنچه دیدی برقرار خود نماند
و اینچه بینی هم نماند برقرار
چون زبر دستیات بخشید آسمان
زیر دستان را همیشه نیک دار
مفهوم دیگری که در فرهنگ ما ارتباط مستقیم با تسامح دارد «مکافات» است که درباب آن داستانها و نوشتههای فراوان داریم. واقع این است که در قرآن و احادیث و ادبیات ما از اینگونه نکتهها و داستانها در ستایش تسامح فراوان آمده است. اما کاری که هنوز انجام ندادهایم جمعآوری این مواد پراکنده در قالب فلسفهای منسجم و پویاست. این همان کاری است که در غرب، لاک و میل آغاز کردند و پیگیرانه ادامه دادند.
امروز با توجه به دورهی حساسی که در آن قرار داریم وظیفهی اندیشندگان و فیلسوفان دین و سیاست و اخلاق ماست که بدین کار بپردازند و در آن چندان اهتمام ورزند که فرهنگ تسامح و فراتر از تسامح، بخشی از فرهنگ عمومی و وجدان اجتماعی جامعهی ما شود. ذکر این داستان و آن قطعه شعر و آن کلمهی قصار دیگر راه به جایی نمیبرد، بویژه که در فرهنگ وسیع و پراکندهی ما، حتی در آثار یک نویسنده، تناقضگوییهایی دیده میشود که میتواند مستمسک تسامحستیزان قرار گیرد. با یک بیت در ستایش تسامح یا نکوهش خشونت، کاری از پیش نمیرود. باید مثنویای تدارک دید هفتاد من.
الوند نیوز کرمانشاه:استاندار کرمانشاه در چهل و هفتمین گزارش عملکرد خود آورده است:، جلسه ای با اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی معلمان داشتم.در این جلسه اعضای انجمن اسلامی معلمان استان به بیان دیدگاه ها و نکته نظرات خود پیرامون مسائل استان پرداختند: خانم دکتر قره تپه به بیان نکاتی پرداخت در این باره که باید امکانات در اختیار نخبگان قرار گیرد تا بتوانند با آسیب های اجتماعی مبارزه کنند. دکتر نجفی به بیان نکاتی درباره ی سازوکارهای مقابله با آسیب های اجتماعی و همچنین پرخاشگری های اجتماعی پرداختند و تاکیدشان این بود که درمان این آسیب های اجتماعی باید بر اساس واقعیت های دنیای مدرن باشد و به آموزش خانواده ها بپردازیم، آقای مستوفی به مسائل ترک تحصیل دانش آموزان و مشکلات مرز نشینان پرداختند. آقای مرتضی چغاکبودی به این مسئله پرداختند که امروز شرایط استانداران با قبل تفاوت کرده است و باید تدابیر جدیدی از ناحیه ی هر استانداری اتخاذ شود، همچنین ایشان بر ضرورت تهیه ی ساختمانی برای فعالیت احزاب تاکید کردند.آقای رشیدی درباره ی پروژه های پتروشیمی، مسکن مهر و … نکاتی گفتند. یکی دیگر از این دوستان در این جلسه گفت که متاسفانه صدا و سیما اقدامات دولت را به نمایندگان منتصب می کند. در این جلسه گفتم که با توجه به داشتن دینی افتخار آمیز و فرهنگی غنی و ملتی متمدن، دلیلی ندارد که با وجود احزاب در جامعه مخالفت کنیم، ما از فعالیت احزاب حمایت می کنیم. بر اساس آموزه های دین مبین اسلام هیچ کس نباید به برادر مسلمان ظن و بدبینی داشته باشد و بیشتر مشکلات به این جهت است که کمتر با هم صحبت می کنیم؛ زیرا با صحبت کردن بسیاری از مشکلات حل می گردد.احزاب با همگرایی و وحدت می توانند زمینه های بالندگی جامعه را فراهم سازند و با ارائه ی ایده و پیشنهادات خود به توسعه استان کمک نمایند.در مورد آسیب های اجتماعی هم گفتم که با کمک و مشارکت تشکل های مردم نهاد می توان بسیاری از مشکلات و آسیب های اجتماعی را حل کرد.همچنین گفتم که به منظور تحقق این موضوع و ارتباط بیشتر و گفتگو بین احزاب تلاش خواهیم کرد تا ساختمانی در اختیار احزاب استان قرار گیرد.
منبع خبر: وب سایت ایران 19