وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

اثر انگشت DNA

اثر انگشت DNA چیست ؟ 


ساختمان شیمیایی DNA  هر شخص مانند هم است . تنها فرق بین انسان ها یا هر موجود دیگری در دستور عمل جفت های پایه است . بیش از میلیون ها جفت پایه در DNA هر شخص وجود دارد که باعث می شود هر شخص توالی مختلف از DNA داشته باشد . 
با استفاده از همین ترتیب ها هویت منحصر به فرد هر شخص می تواند شناسایی شود ولی به علت وجود داشتن میلیون ها جفت پایه این کار خیلی وقت‌گیر می شود . در عوض علم توانایی استفاده از روشهای کوتاهتر و کم هزینه تر را دارد (به علت تکرار نمونه ها در DNA) 
این نمونه ها به ما اثر انگشت هر شخص را می دهند و دانشمندان قادرند معین کنند که آیا دو نمونه DNA از یک شخص است و یا از اقوام آن شخص است یا افراد دیگر. علم با استفاده از یک ترتیب کوچک که شناخته شده است توانسته اختلافات بین اشخاص را در یک ترتیب بزرگتر بدست آورد و از آنالیز آنها احتمالات یکسانی حاصل کند .

غزل روزگار خودم

چه روزگار خوبیست در بند خودم

خودم سرای خودم کبریای خودم

یارا رخصتی دهید خوانده ام گفتم

ازاین دروغ شما میروم به قواخ خودم

اگر صبای صبح سحر خوان ساز من باشد

می رسانمت از گل و سنبل و شباهنگ به اهنگ خودم

به سمت ناکجا جلدم را روانه خواهم کرد

به روح او برسانید شد رهسپار خودم

گریستم دلم را کشتم در کبود پنهانی

خدایا ایولت باشد رسیدم به شادیه خودم

چه گرد هم هستند در این خزان پاییزی

غمو رقص احساسی  به انتظار خودم

فاتحی نخواند زندگی اجازه دهید

خودم ختم کردم فاتحی برای خودم

نامه ای به همکلاسی

آری همکلاسی

با ادمک های شهر غریبم.

روح در روح با تو هستم همنفس

در لابه لای ورق های کتاب

گوشه ای را نشان می کنم

تا شاید فالش سکوت تنهایی را

در مسیر توقرار دهد تا این ساغر

در زمین نماند و بی ساقی نباشد.

آری همکلاسی

با ادمک های شهر غریبه ام.

صفحه ای پاره خرابو سرخ و

آلاله نشان زنگ اخر بود.

حالا زنگ تفریح رنگ شادی را ندارد

بی تاب بیتابم برایت

آری همکلاسی

با ادمک های شهر غریبم...

روحت شاد همکلاسی و همنورد عزیزم.

جهان مردود

بخواب ای کودک خسته

جهان مردود مردود است

تلنبار گناهانت

شقایق های مغرور است

من صبح صبا خواندم

دل آهن گدازان است

نمیداند کجا مستست

بگو مطرب گریزان است

بخواب ای جان جانانم

دل یاران پریشان است

اگر ابی یزدانت

کبودی های باران است

غلاف دل رها گردان

امیدت جامع نور است

کجا ای راوی کم گو

طبر بر تیش ریشانست

دلا دیگر قراری نیست

امیدم جان ویرانست

بخواب ای کودک خسته

جهان مردود مردود است.

 

داستان باحال

آخرین کسی بودم که از کلاس خارج شدم. توی سالن ایستادم لب تر کن را از جیب پالتوام درآوردم و به لبهای خشکم مالیدم. از کودکی خشکی لب ارمغان آمدن زمستان را به من می داد. فصلی که عاشقش بودم. چشم به انتهای سالن دوختم دختر مانتو شیری با دو پسر و یک دختر کنار شوفاژ در حال حرف و خنده بود. آرام به طرف انتهای سالن حرکت کردم وقتی به جمعشان رسیدم بدون نگاه به آنها خنده ای کردم و گفتم: هه صدای هرهر و کرکرشان به هوا بلند شده اونوقت ادعا می کنند آزادی نیست.

نمی دانم چرا این را گفتم شاید برای انتقام از دختر مانتو شیری شاید هم غیرتی شدم. یکی از پسرها با ناراحتی به طرفم آمد ولی دختر مانتو شیری جلویش را گرفت. هنگام خارج شدن از در سالن نگاهی به او انداختم او هم داشت نگاهم میکرد. صورتش زیبا و دلربا بود از زیر مانتو اش منحنی های بدنش کاملا آشکار بود و هیکل پر و خوش فرمش را نشان میداد. حاضر بودم شرط ببندم بقیه پسرها به جای رنگ مانتواش به باسن و سینه های که از زیر مانتوی شیری رنگش بیرون زده بود توجه می کردند. تقصیری هم نداشتند هیکلش طوری بود که توجه هر آدمی را جلب می کرد. اولین باری که او را دیدم و آن حس غریب در من بیدار شد همین مانتو شیری تنش بود. علتش را نمی دانم ولی اسم او برایم شد دختر مانتو شیری با اینکه فامیلی اش را می دانستم ولی این اسم به ذهنم چسبید.