وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

وبلاگ تفریحی

دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود عکس، اس ام اس

رمان جرات یا حقیقت فصل 3

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان جرات یا حقیقت

نویسنده : nafas_me

فصل : 3

.......................................................................................

 

خانومِ حسینی مدیرِ مدرسه ی مجتمع مانند ما بود و فوق العاده هم من رو دوست داشت...چون همیشه ی خدا پیشش پاچه خوار بودم تا موقعِ نیاز ازش سواستفاده کنم...بیشور بودم دیگه

 

خودِ عقده ایش فهمید چه غلطی کرده اما از موضِعِ خودِش پایین نیومد:

 

رمان جرات یا حقیقت فصل 4

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان جرات یا حقیقت

نویسنده : nafas_me

فصل : 4

.......................................................................................

کنترلی رو خودم نداشتم صدام میلرزید...شُک دار بود.......با این که احتمالِ این برخورد فیزیکی هم میدادم...اما خب بازم احساس میکنم اصلا امادگیشو نداشتم....با بغض سمتِ ساختمون میدویدم و امیر علی رو که همونجا به همون حالت که بازوهامو ازش جدا کرده بودم ، خشک شده بود رو، رها کرده بودم....

رمان جرات یا حقیقت فصل 5

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان جرات یا حقیقت

نویسنده : nafas_me

فصل : 5

.......................................................................................

اناهیتا لرزون گفت: -دخترم سها ، الناز جون یا خدا چقدر من امروز بهم شوک وارد شد! لبخندمو عریض تر کردم و بازم تعجبمو نشون ندادم: -منم یه دوس دارم اسمش سهاست!ولی سها جون بینِ خودمون باشه تو از مامانت خوشگل تری! بازم جو اروم شد! اناهیتا نیشگونی ازم گرفت و گفت: -خودت زشتی! با خنده پیشِ خاله نشستم و گفتم:

رمان جرات یا حقیقت فصل 6

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان جرات یا حقیقت

نویسنده : nafas_me

فصل : 6

.......................................................................................

ماهک زیر گوشم گفت: -الی پس چرا صندلی تو حیاط هم چیدن؟! با چشام تو اون سالنِ به نسبت بزرگ اما پُر جمعیت دنبالِ چهره ی اشنا میگشتم.در همون حال شونه ای برایِ جوابِ ماهک بالا انداختم -الهی من دورتون بگردم.یکی از یکی خوشگل تر...چرا انقدر دیر کردید بچه ها؟!مامان و بابا و الیاس کوشن الناز جان؟ رومو سمتِ خاله حمیده که به ترتیب داشت

رمان جرات یا حقیقت فصل 7

http://up.vbiran.ir/uploads/39739140885324432506_secret_book.png

رمان جرات یا حقیقت

نویسنده : nafas_me

فصل : 7

.......................................................................................

به جایِ جواب دادن فقط بهش نگاه کردم...اونم بهم خیره شد.....احساس کردم نتیجه ی این نگاه کردن چیزایِ جالبی نمیشه...واسه همین نگامو ازش گرفتم و سمتی که بود ، رفتم!منتها خیلی ضایع شَل میزدم!اصلا پام بد درد میکرد ....کمتر وزنمو رویِ پایِ مصدومم میزاشتم....