
رمان آراز
نویسنده : بهارک
فصل : 3
.......................................................................................
شب خوش
تابان صبح با درد پاش از خواب بیدار شد به زور زنگ بالای سرش رو زد و پرستاری اومد
- من پام درد می کنه
- عزیزم می دونم ولی نمی شه بهت آرامبخش بدم آخه هنوز دو ساعت نشده ه بهت تزریق کردم
- ولی .
درحال چانه زدن با پرستار بود که مانی وارد شد
- سلام
- سلام سروان
- چته ؟ سر وصدای شما همه جارو برداشته

رمان آراز
نویسنده : بهارک
فصل : 4 (آخر)
.......................................................................................
وای.. چه خوب. امروز تابان داشت تعریف می کرد ولی نصفه موند..چی شد از کجا پیدا کردید؟
آراز الان رو بهترین وقت می دید .بلاخره که باید حقیقت رو می گفت حالا چه زودو چه دیر
آراز حرفاش رو این طوری شروع کرد

رمان آریانا
نویسنده : باران
منبع : www.98ia.com
فصل : 1
.......................................................................................
مامان این دختر کجا کار می کنه چرا یک آدرس درست نمیده
مامان : نمی دونم به من جواب نمیده آرینا
: یعنی چی جواب نمیده ما نباید بفهمیم برای کی کار می کنه
مامان : نمی دونم آرینا خودت ازش سوال کن
: باز تا اومدن سوال کنم ، نگی ولش کن

رمان آریانا
نویسنده : باران
فصل : 2
.......................................................................................
از دیدن امینی شوکه شدم
: سلام
امینی لبخندی زد : سلام
آقای صفایی : آقای امینی ، خانم طلوعی مدیر داخلی اینجا
امینی : خوشبختم
جوابش و ندادم
آقای صفایی : آقای امینی اومدن برای بستن قرارداد

رمان آریانا
نویسنده : باران
فصل : 3
.......................................................................................
یک آقای جوون بود : بله شما
من آروین برادر بهامد هستم
: من شما رو نمی شناسم
آروین کارت شناسایی ش و در آورد : این کارت من
: ببخشید من تا حالا کارت شناسایی آقای امینی رو ندیدم که بدونم شما برادرشین