امروز دوتا امتحان داشتم با این حال روزم فقط میشه گفت امتحان دادم حالا ببینم استاد نمره بده یا نه که نمیده
اینا هم از الطاف زهراس
خییلی از چشام افتاده ای کاااش دانشگاه نرفته بود . با چشام دارم میبینم که داره خراب میشه میبینم که مثه قبل نیست خدا کمکش کنه کمک خودش و باباش
سدنا جونمون هم چند روزی هستش که 4دست و پا راه میره و با آهنگ خاص خودش "چالخان....چالخان....." آروم آروم سرجاش میرقصه بعدش یه دستش رو میاره بالا بعد هم اون یکی دستش رو و آروم آروم شروع به رقصیدن میکنه و دل همه براش ضعف میره و تنها فرقی که با ثنا جون داره اینه که از حموم میترسه و تا میبریمش حموم اولش کمی اینور و اونورو نیگا میکنه بعدش مثل بید میلرزه و گریه میکنه تا از حموم بیاریمش بیرون.
ثنای قند عسلمون هم که شدیدا درگیر درس و مدرسش هستش و الان هم نشسته بغل دستم و داره مشقاش رو مینویسه.
واااااااااااااااااای که چقد به وجودش افتخار میکنم,ثنای کوچولوی ما مثل بزرگترها میشینه کنارمون و تو غیبت کردنامون,درد دل کردنامون باهامون هم صحبت میشه و وقتی درس میخونه و مینویسه و به خودش میرسه و لباساش رو خودش انخاب میکنه انگاری همه ی دنیارو بهم میدن.
خدا جونم بابت کوچولوهای ناز و سالممون ازت سپاسگزارم
قطعه برادرانه به مناسبت هفته وحدت و جریانات به وحود آمده که جلوه تفرقه اندازی میان مسلمانان میدهد تولید شده است.
بــــــــــــــــــــــــــــــــــرادرانه
خواننده وآهنگساز:میلادهارونی
تنظیم:فرهادکیانی
شعر:نویداسماعیل زاده
آواز صدایش را می ستودم
دستان کوچکش را میبوسیدم
و با صدایی محزون
از خدا می خواستم تا همیشه دوستم بدارد
من در نیایشهای شبانه ام
بودنش را طلب می کردم
که بودنش بود من بود
و نبودش برایم جانفرسا
ای کاش
دست بی رحم سر نوشت
مرا در چنین آزمون بدی نمی آزمود
آنها نمی دانند و مرا متهم می کنند
من انتخابی سخت کردم
تمام آسایش دنیا را به من دادند
و در عوض گفتند عفریت مرگ او را از تو خواهد گرفت
نپذیرفتم
گفتم
تمام آسایش دنیا را می دهم اما او باشد
اما فراموش کردم که در پایان خواسته ام
اضافه کنم
در کنار من باشد
امروز او مرا بخاطر نداشتن همان آسایش دنیا ترک کرد
ای کاش می دانست
من چه می کشم
این معامله زندگیست
ای کاش می فهمید....
ساسان
حاج اسماعیل دولابی :
میگویند پسری در خانه خیلی شلوغکاری کرده بود. همهی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت . پسر دید امروز اوضاع خیلی بیریخت است، همهی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینهی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد . شما هم هر وقت دیدید اوضاع بیریخت است به سوی خدا فرار کنید. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.