یلدا
خداحافظ روزای رنگی پاییز
بباربارون دلتنگی ببار یکریز
خداحافظ روزای سبز این خونه
بدون توهمه روزم زمستونه
دیگه یخ کرده دستاموزمستونم
شب یلداروبی دستات نمی تونم
تواین شبها توهم حال منو داری
توهم مثل من از فاصله بیزاری
شب یلدای امسالو بیا پیشم
مگه شک داری که دیونه تر می شم
بریز یلدای موهاتو توپاییزم
که احساس بدی دارم غم انگیزم
من اونقد فال می گیرم که عادت شه
نذارچشمای توواسم یه حسرت شه
بدون توشب یلدا رسیده
عوض کن بازیو خوابم پریده
تونیت کن که من تا صبح نمونم
محاله که بدون تو بمونم
درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشارهای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.
روزگاری سپری شد. درویش دوباره گذرش به کنار باغ افتاد.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به کریم خان زند کرد.
کریم خان در همان حال که قلیان میکشید پشتش را به آن درویش کرد و زیر لب گفت : دیوس خوشش اومده هی بالا پایین میپرد و دستی تکان میدهد.فکر کرده است اوسکول گیر آورده.سپس دستور داد با سنگ درویش را بزنند و از باغ دورش کنند تا دیگر او باشد اشارت نکند !


من…!
مرا که میشنـاسی؟! خودمم
کسی شبیه هیچکس!
کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی
مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر
اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!

صدای ما رو
از پشت شیشه ی مانیتور می شنوید...
مانیتوری که الان ، خیلیا پشتش بغض دارن
مانیتوری که الان ، خیلیا دستشون
زیر چونشونه
در ضمن ،
پشت همین مانیتور هم خیلیا دلشون گرفته.....