چند روزی است..از زمانی که یادم است.
.آرامشی ندارم..شاید نه حتما.. من خیلی خیلی...
در گیر تفکرات و کارهای غیر عقلانی خود شده ام..
زمان با ثانیه های خود سریعتر از آن زمان که خوب بودم میگذرد....
من تنها دنبال آرامش ام...همین که با احساس بتوانم بر تفکراتم..و با عقل بر احساساتم تصمیم بگیرم..
آن گاه باز زمان خوشحالی من فرا می رسد..
من... دنبال...آرامش ام

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است؛ اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند اما پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد… سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند؛ هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهایشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
اسناد نشان میدهد که حتی تحریمها را سران فتنه به آمریکا پیشنهاد کردند، به سران فتنه میگویم که اگر حزبالله نبود الان بایستی چکمه نتانیاهو را واکس میزدید.
پرز در اوج فتنه میگوید اصلاح طلبان به نمایندگی از ما در ایران میجنگند.
پرچمم بالاس…
عکسم بالاس…
کلا بالاییم…هیشکی ام بمون نمیرسه!زندگی بر وفق مراده بدجور…
دارم عشق میکنم باش!
امروز صپ مینا بیدارم ک کرد از خواب باز خوابیدم!شرایط واسه درس خوندن فراهم نبود…قضیه+١٨ساله…تو مدرسه ک واسه منا و مینا گفتم ی عالمه خندیدن اخرشم طبق معمول بم گفتن توروحت ک انقد تیزی
…دلم واسه نگالی تنگیده بدجور!ایشالاپنج شنبه میرم کتابخونه میبینمش!دیشب بلور درسیدم!انقد خوشمل شد…البت بخار زاج ک رفت تو گلوم امروز صدام گرفته بود!دارم سرما میخورم…
ب مینا گفتم تا ی ماه فاصله میگیری ازم ک سرما نخوری!
آخه سری قبل ک سرما خوردم از مینا گرفتم…خیلی راحت ویروس بینمون منتقل میشه پس اون نباید سرما بخوره…
فاطی فتحی ام اعتراف کرد…خخخخخ
بچه پایه ای یه…هنوز صپا ک میبینمش بش میگم دوغ نمیخوای؟!؟خخخخ
راسی اونی ک اومدی نظر گذاشتی!آدرس بذار ج تو بگیر…
من برم لالا…
فعلا…
بعد از چند روز تصمیم گرفتم برم تو شهر و یه چرخی بزنم ولی خیلی زود پشیمون شدم،پشیمون شدم که برم بین یه گله گرگ،همون بهتر که تو خونه میشینم و غرق تفکرات خودم میشم،و گاهی هم فیلم و تدریس،همون بهتر که منزوی باشم تا اجتماعی...امشب غمگینم.نمیدونم
بچه که بودم همیشه سعی میکردم گریه نکنم و یه مرد واقعی باشم ولی متاسفانه یا خوشبختانه هر چه بزرگ تر شدم بیشتر با اشک ریختن عجین شدم اشک هایی که همیشه تو خلوتم بهترین همدمم بودند.میگن مرد گریه نمیکنه! اگه قراره با دیدن این همه بدبختی هم نوعانم،معتاد شدن دوستام،زندان رفتن دوستام،مرگ دوستام،ترک تحصیل اجباریه دوستام و و و هزارون بدبختی دیگه که خودتون بهتر میدونید خم به ابروم نیارم!غصه بخورم تا اینکه بخوام همه چیز رو به مسخره بگیرم.همون بهتر که منم از بین برم.میدونم چرا این حرفا رو میزنم ،وقتی که یکی از دوستان که زخم خورده درد کشیده و در عزلت تموم میکنه و برای دیگران که با شنیدنِ خبر مرگشون تنها حرفی که می زنند: "(ول کن! ما که زنده ایم")... سکوت فریادی در خاموشی و درد