
رمان امشب
نویسنده : سیمین شیردل
فصل : 4
........................................................................................
اتفاق یک بار می افته.
اگر قراره منتظر اتفاق باشیم دیگه فرصت زندگی نخواهیم داشت. چون ممکنه هر لحظه این اتفاق رخ بده....
نمیشه خودم رو زندونی کنم.
زندونی نکن .زندگی کن. کتی و دوستات متعلق به گذشته اند تو الان در برابر من مسئولی.

رمان امشب
نویسنده : سیمین شیردل
فصل : 3
........................................................................................
چشم خاطرم می مونه.
شب به خیر گفتم و برای خوابی راحت به رختخواب رفتم. بعد از کارو خرید خیلی زود خواب به چشمانم راه پیدا کرد.
صبح موقع خروج از منزل کوچه در آرامش صبحگاهی به سر می برد. سر کوچه اتومبیلی آشنا جلو پایم توقف کرد.
حسام بود . شیشه را پایین داد و گفت : خانم در بستی می رم.

رمان امشب
نویسنده : سیمین شیردل
فصل : 5
........................................................................................
روحیه خوبی داشتم و از این بابت مدیون پویا بودم. آرامش خاطر و مراقبت بیش از حدش نمی گذاشت تا احساس ناخوشایندی از بابت بارداری و مشکلات جانبی اش پیدا کنم.
اغلب مأموریتهای خارج از مرکز را لغو میکرد تا تنها نمانم.

رمان امشب
نویسنده : سیمین شیردل
فصل : 6
........................................................................................
صدای پویا بود. با تمام اخمی که ممکن بود در صورتم ظاهر شود نگاهش کردم.
عسل با دیدن پویا به آغوشش دوید و گفت بابایی...
پویا عسل را بوسید و گفت برو بازی کن . من و مامی اینجا نشستیم.
عسل با اطمینان نگاهی به ما کرد و بطرف همبازیهایش رفت.

رمان امشب
نویسنده : سیمین شیردل
فصل : 7
........................................................................................
نمیگذارم بهانه دستش بیاد.
مکه با توست. سه ماهه بارداری .شش ماه دیگه باید صبر کنی. بعد از تولد بچه ات باید دوران نقاهت رو بگذرونی .کمی بچه ات جون بگیره و بعد تازه اول راهی.
با حرفهای مادر اشکهایم باز سرازیر شد. مادر با دستمال گونه هایم را پاک کرد و گفت