حریر موهایت را بر زخم هایم بکِش
کِ فراموش کنم آزارشان را
و آرام گیرم
آرامشی از جنس آغوش مادر برای نوزاد
نسیم رقص گیسوانت
سرکش ترین امواج دریا را رام میکند
اما
دریای دل مرا چنان بِ تلاطم می اندازد
کِ عنان احساس را از کَفَم می رُباید
وغرق تمنا میشوم
شاید این است « آئین دلدادگی »
دوست داشتنت را فریاد خواهم زد
نَ با حنجره ام
با شعرهایی کِ در نبودت بی وزن شده اند وآشفته
کِ نه قافیه میپذیرند و نه ردیف
دوست داشتنت شرری است
کِ بارور میکند احساسم را
برای بارش واژه های عاشقانه
و طلوع عشقی محبوس شده
کِ سال ها در انتظار است
و اینگونه برای جاودانگی اش فریاد خواهم زد
روزی تو راخواهم بوسید
آرامِ آرام
لطیف تر از شبنم روی برگ گل
روزی کِ گونه هایت خیس شرم شده اند
نمیخواهم بترسم این بار
کِ مبادا فردا سهم دیگری باشی
چون عشق من ناب است
همانند عشقی کِ یه کودک به جامدادی اش دارد
روزی تو را خواهم بوسید
حتی اگر تاوانش جهنم باشد
چِ زیباست جهنمی کِ تو درآنی
و هر روز از لجِ خدا تورا بوسیدن
روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد
کارِ ناتمامی نداشته باشی
یادت باشد حرفهای آخرت را
به خودت و همه گفته باشی
فکرِ برگشتن به روزهای قبل از بوسیدنم را
از سَرَت بیرون کن
تـــــو
در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری
که شباهتی به خیابان های شهر ندارد
با تردید ، بی تردید
کم می آوری ..
همه از عشق وجنون می گویند
همه زین کاسهء خون می گویند
نام هرگونه هوس عشق نهند
بیخوداز ناز و فزون می گویند
عشق آنست که آتش فکند
آتش اندر دل سرکش فکند
عشق آنست که بایک دیدار
شعله درقلب مشوش فکند
خواستن را نرسیدن عشق است
سوختن و یار ندیدن عشق است